زبان،گلدان تمدن است

گفتگو با دکتر توکل غنيلو، زبانشناس

حسین نجاری

زبان،جهانِ تاريکروشن انسان است که از آغاز آفرينش در حال صيرورت و بازسازي سازمان خويش است،  نهادي برآمده از زندگي اجتماعيِ انسان که افراد جامعه را به هم وصل ميکند. بر اين اساس تحقق زبان و امر زباني نيازمند يک رابطهي دوسويه بين متکلم و مخاطب است.

از طرفي نظام زبان يک نظام استعاري است که محصول ذهن انسان و براي فهم آن چيزي است که در بيرون از ذهن او به شکل واقعي وجود دارد و همين ماهيت استعاري زبان است که فاصلهي او را با حقيقت رقم ميزند. بنابراين براي دستيابي به حقيقت، زبان نه تنها ابزاري ناکارآمد که حتي اسباب اغواگري است.

در هر نظام زباني، واژهها (دالها) جانشين چيزها اعم از اشيا و حالات و فعل و انفعالاتاند و براي مثال واژهي گياه جانشين چيزي است که داري شکل و مشخصات فيزيکي است و اگر مخاطبي زبان فارسي نداند چيزي از اين دال نخـواهد دانـست. همچـنين ما در زبان از دالهايي استفاده ميکنيم که در دنياي واقعي مدلولي ندارند مثل همين گياه، موسيقي، انسان و ساختمان و بينهايت کلمهاي که در دنيـاي زبان زيسـت ميکنند و محصول ذهن انتزاعي انساناند که در دنياي واقعي وجود ندارند. در بادي امر، گياه به يک رستني مشخصي دلالت نميکند و آن انواع گوناگوني با نامهاي متفاوتي دارد و يا در حيطهي ساختمان از برج ميلاد گرفته تا دخمه‌‌هاي تنگ و تاريک، مدلولِ دالي به نام ساختمان است و انسان نيز شکل و شمايل و شخصيت بيشماري دارد که ما در نظام زباني با اين تباين و تناقضها کنار آمدهايم و همهي اينها حاکي از استعاري بودن زبان است. و گويا از همين روست که برخي از فلاسفه، زبان را نه تنها وسيلهي تفاهم که آن را ابزاري براي سوتفاهم بين انسانها قلمداد ميکنند. هرچند زبان را بايد فراتر از گفتار دانست و زبان ناشنوايان گواه متقن و روشني بر اين ادعاست. در حقيقت زبان اشاره، سامانهي زباني جامعي است که در تعامل حرکات دست و دهان و… متکلم و چشم مخاطب شکل ميگيرد. به هرحال زبان گفتاري در زبانشناسي اهميت بسياري دارد. اين زبان وارد حوزهي نوشتار و ديگر ابزارهاي ارتباطي ميشود و سازوکارهايي پيدا ميکند.

ترديدي نيست که زبانشناسي علم مطالعه پديدهاي است که هويت و تفکر انساني در آن شکل گرفته است. بديهي است که انسان خردمند، بيرون از جهانِ زبان، توان تفکر و تجميع تجربه نخواهد داشت و به تعبيري او بدون زبان بيتاريخ خواهد شد؛ بر اين نسق ميتوان گفت تمدن بشري مرهون ابزاري به نام زبان و ظرفيت زباني است.

يک زبانشناس ميتواند با آناليز روشمند کلامِ مخاطب، انديشه و استراتژي پنهانِ پس پشت آن متن را رمزگشايي کند و معاني نهفته در جريانهاي ذهني افراد را  برملا سازد و صد البته تحليل محتوا در حوزههاي مختلف يکي از مهارتهاي مهم زبانشناساني است که طلا را در مس ميکاوند.

يکي از چهرههاي متخصص استان در حوزهي زبان و زبانشناسي توکل غنيلوست. او جايگاه کلمات را نيک ميشناسد و چون زرگري ماهر کلام را به مثقالِ مقال ميسنجد و متاع خود را با مهندسي کلمات عرضه ميکند. غنيلو، نگاهي پولاريزه به امور دارد و  ذهن او پالايشگاه زبان و بيان است و در يک مکانيزم طبيعي شطحيات را از رنجيرهي کلام جدا ميسازد. او از تبار آناني است که خاکِ کلمه را به نظر کيميا ميکنند و بر قدر و منزلت آن ميافزايند. ساختمان او مبتني بر کلمه است و معماري جهان او با زنجيره‌‌ي کلمات برافراشته شده و در برابر بادها به اهتزاز در ميآيد ولي هرگز فرو نميريزد. او با نگاه باز و بيمرکز به جهان مينگرد و از سلطهي اسطورههاي خردستيز کهن و معاصر به دور است. غنيلو حقيقتاً يکي از مصاديق بارز استغناست. او شخصيت خودآييني دارد و شاخهنشين درخت خويشتن است. او روشنفکري است که در دل طايفهي سياستپيشگاني که در وضعيتِ امتناع تفکر به سر ميبرند، ظهور کرده و به قدر روزنهاي در صدد تنوير امور است و دريغا او وادي خود را وانهاده و وارد اين معرکهي پرمرافعه گرديده است. ادبيات که خود خانهي حقيقت است زادگاه اصلي اوست و اي کاش روزي او به اصل خويش بازگردد و جان شيفتهاش را به هشت بهشت هنر و ادبيات بسپارد.

غنيلو، مدتي بود در غـار تنـهايي خود به سـر ميبرد و همچنان ميل رهايي از اين چلهنشيني را نداشت. آخر او زخم خوردهي روزگار است و از دوست به يادگار دردي دارد و من با بهـانههاي پي در پي، در پي در هم شکـستن ديوار انـزوا و عزلتگزيني او بودم و بعد از مـراودهاي ممتد توفيق يافتم قول و قرار مصاحبهاي با او فراهم کنم و اينک خويش را مثـل آن پيکـرتراش شهيري ميدانم که مجسمهي داوود را از دل سنگ مرمر بيرون کشيده است. ميدانم که داوود ما نيز در دل سنگ بود و من با تراشيدن تکهپارههاي زائد و قطعات اضافي و پيراستن هستيِ اصلي سوژهام، داوود را از دل سـنگ درآوردهام.

زدودن لايههاي ملالآور روزمـرگي از زندگي اصـليِ چهرهاي چون «توکل» همان فرايند پيرايش مجسمهاي اوست که اينک بصورت يکپارچه بيرون آمده و در معرض ديد مخاطبان است. کاش اين داوود بار ديگر به غار خود بازنگردد و از ملاقات با آفتاب نگريزد.

غنيلو کنشگري خوشسلوک است و به خاطر دوري از زادگاهش امکان ملاقات ما مهيا نميشد، سرانجام بعد از جلب نظر او براي گفتوگو موفق شديم همديگر را در خانهي پاييزي شهر دريابيم و ديداري تازه کنيم. ديداري نسبتاً طولاني در دو روز متوالي با او سعادت مضاعفي بود که نصيب ما شد.

با او براي عکاسي پا به روستاي امند و پشت ارتفاعات شمالي شهر گذاشتيم و بعد از اتمام عکاسي به يکي از سفرهخانههاي روستاي گاوهزنگ رفتــه و نـان و نمکي تازه کـرده و در کنارش غلـغلهاي در دل گلداني انداخـته و دودي به تفنـن هـوا کرديم. در بارگــاه آتـش و دود و در دل نسيم موسيقي در آن حجرهي نسبتا کوچک، زنبور عسلي در جستجوي شهد و شيرهاي، راهي به امنِ حريمام يافته و گل سينهام را گزيد، زنبوري که به جاي مکيدن گل سرخ سينهي دلبري، گل ناشکفتهي سينهي ما را گزيد و اينک سه روز است سوز ظريفش گاهگداري زنگ سينهام را ميفشارد و جنبشي کوتاه و کوچک در آن مِيدانک سرخ برپا ميکند. به هر صورت گفت و گوي ما را از پس اين ماجراها بخوانيد:

جناب آقاي غنيلو، نخستين سئوال بنده از شما اين است که نقش زبان در هويت انساني چيست؟ آيا مي توان زبان را هويت انسان­ها قلمداد کرد و اساساً زبان چه تاثيري روي رفتار و گفتار انسانها دارد؟

ابتدا لازم است با ارجاع به نظريه‌ي سوسور معاني مختلف واژه‌ي زبان را متمايز و مشخص کنيم تا در طول مصاحبه و موقع صحبت از زبان بدانيم کدام دال از اين مدلول مورد نظر است. سوسور براي اشاره به زبان از سه کلمه پارول/پاغول (parole)، لانگ (Langue) و لانگاژ (langage) استفاده مي­‌کند.

لانگاژ به زبان عام انساني و توانايي کلي انسان براي زبان‌مندي و زبان‌وري اشـاره دارد. اين مفـهوم شامل قوه‌ي‌ ناطـقه و توانايي‌هاي ذاتي شـناختي و روان‌شـناختي است که به طور ژنتيک امکان فراگيري زبان را براي نوع انسان فراهم مي­‌کند. گرچه چامسکي در نظريه‌ي­ زباني خود از واژه‌ي لانگاژ استفاده نمي‌‌کند، ولي با قدري تسامح مي­‌توان از اصطلاحات و ترم­‌هاي ايشان براي توضيح و صورت‌بندي اين مفهوم استفاده کرد. چامسکي زبان را موهبتي بيولوژيک و ژنتيکي خاص انسان مي‌­داند، بدين معنا که ذهن انسان به طور ژنتيکي براي فراگيري زبان برنامه‌­ريزي شده است. اسباب فراگيري زبان (Language Acquisition Device) و گرامر عام/ جهاني (Universal Grammar) که به صورت بيوژنتيک در ذهن انسان تعبيه شده است، فراگيري زبان در زمان نسبتاً کوتاه را ممکن مي ­سازد.

اهميت زبان -به مفهوم لانگاژ- چنان است که انسان را به عنوان حيوان ناطق تعريف مي‌­کنند. اين امر حاکي از اهميت زبان در هويت انساني است، تاحدي که برخي به جاي گونه  «Homo sapiens»يا انسان خردمنداز «Homo logos» يا انسان زبان‌مند سخن مي­‌گويند يعني زبان، هويت انسان را تعريف مي کند و فصل مميز انسان با ساير حيوانات است. گرچه زبان يک سيستم ارتباطي است و ساير گونه‌­هاي جانوري هم داراي سيستم ارتباطي خاص خود هستند، با اين حال زبان با ويژگي‌­هاي خاص خود مختص انسان است.

لانگ، سيستم انتزاعي از نشانه‌ها و قواعد و ساختارهاي زباني است که به طور مشترک در ذهن همه‌ي افراد يک جامعه‌ي زباني وجود دارد. بنابرين وقتي از زبان‌­هاي خاص مثل ترکي، انگليسي، فارسي، عربي و … صحبت مي‌­کنيم به دانش مشترک زباني بين زبان‌وران هر يک از جوامع مربوطه‌ي اين زبان‌­ها يا به اين دلالت از زبان (لانگ) اشاره مي­‌کنيم.

پارول کاربـرد عيني لانگ يا همـان گفتار است. البته نوشـتار هم جـدا از گفتار نيست وصرفاً تظاهر مکتوب گفتار و مشمول پارول است.

زبان(خاص) ارتباط وثيقي با هويت جمعي و اجتماعي دارد، و در کنار دين و مليت يکي ازمهم‌ترين عناصـر هويتي اسـت. ارتبـاط زبان با هويت چنان است که ما هويت تباري افـراد را عمـوماً با زبان مشخص مي‌کنيم، مثلاً توصيف افراد به عنوان ترک، فارس، عرب و غيره بر اساس زبان آن‌ها انجام مي‌گيرد. شايد به جز مليت و دين، هيچ مولفه‌ي ديگري به اندازه‌ي زبان در تشخص و تعين اجتماعي و هويت جمعي تاثير نداشته باشد. هويت ائتنيکي و قومي اساساً مبتني بر زبان است. به عبارتي ديگر، زبان و فرهنگ زبان‌مند بيش از هر عنصر ديگري معرف اين وجه هويتي است.

زبان نه تنها خود يکي از مؤلفه‌هاي اساسي هويت است، بلکه يکي از ابزارها و عناصر کليدي شکل‌گيري هويت انسان‌هاست که حتي در فرايند شکل‌گيري هويت‌هاي ديگر نظير مذهب، مليت، نژاد، نسل، جنسيت و غيره و خودآگاهي نسبت به آنها نقش بي‌بديلي ايفا مي‌کند.

از نقطه نظر ايجابي، زبان با قدرت انسجام‌بخشي(cohesive force)خود نقش وحدت‌آفرين و همبسته‌ساز دارد و در نتيجه زبان‌وران يک زبان از حـدي از همبـستگي زبـاني (Linguistic solidarity) برخوردار هستند. درجه و ميزان اين همبستگي البته در جوامع زباني و حسب شرايط حاکم متفاوت است، ولي عموماً همبستگي زباني ميان برخي از جوامع­ زباني نظير ترک‌زبانان، آلماني‌زبان‌ها و فرانسوي‌زبان‌ها بيش‌تر است.

گرچه زبان معمولاً به عنوان عنصري از هويت اجتماعي شناخته مي‌شود ولي در سطح پارول نشانگر هويت فردي نيـز هست. وقتي ما از زبان خاصي صحبـت مي‌کنيم، زبان‌وران اين زبان از دانش مشـترک زباني برخـوردار هستند. اما اين به معناي عدم تفاوت‌ها و وجود گونه‌هاي مختلف آن زبان نيست. برخي از اين گونه‌هاي زباني اجتـماعي هسـتند يعني به جمعي از زبان‌وران آن زبان تعلق دارند نظيـر لهجه و گويش، اما در سـطح فـردي نيز هر کدام از افراد جامعه‌ي زباني گونه‌اي منحصر به فرد از زبان را به کار مي‌برند که اصطلاحاً لهجه‌ي فردي (idiolect) گفته مي‌شـود که طبعاً بخـشي از هويت آن شخص محسوب مي‌شود.

درکنار اين کارکردهاي هويتي که اشاره کرديدميخواهم بپرسم، زبان چه نقشي در تمدن بشري دارد؟

اگر به تعبير ويل دورانت چهارعنصر اساسي براي تمدن در نظر بگيريم يعني پيش بيني و احتياط در امور اقتصادي،سازمان سياسي، سنن اخلاقي و کوشش براي فهم و بسط و توسعه هنر، کاملاً مشخص است که بدون زبان امکان نداشت تمدن ايجاد شود و گسترش يابد. هر چهار رکن تمدن زبانمند و مبتني بر زبان هستند و بدون وجود زبان امکان تحقق هر يک از اين ارکان تمدني و به تبع آن تمدن غير ممکن مي‌شد.

گرچه بر خلاف علـوم دقيـقه يا تجـربي و علي‌رغم تلاش متخصصان علوم اجتماعي و رفتاري براي تجربي کردن اين علوم، به جهت ماهيت موضوع و فقدان شواهد و داده‌هاي عيني لازم، مطالعه‌ي مسائل انسان به اندازه‌ي کافي علمي به مفهوم تجربي نيست، و عموماً نظريه‌پردازي (speculation) و حدس و گمانه‌زني علمي است، اما با مطالعه‌ي فراينـد فراگيري زبان توسط کودک و تطبيق اين فراينـد به توسعه و تکامل زبان در انسان،مي‌توان به اين نتيجه رسيد که انسان هم اين فرايند را در توسعه‌ي زبان طي کرده است. کودک در فراگيري زبان ابتدا در حصار اينجا و اکنون(here and now) محصور است، يعني صرفاً مي‌تواند زبان را براي اشاره به اشيا و اشخاص حاضر استفاده کند و از توانش زباني براي اشاره به اشيا و اشخاص دير و دور برخوردار نيست. مثلاً نمي‌تواند راجع به گذشته و آينده و پديده‌هاي انتزاعي صحبت کند.

احتمالاً انسان در فرايند تکامل و توسعه‌ي زبان همين روند را طي کرده است. بنابراين براي انديشيدن و صحبت کردن راجع به پديده‌هاي انتزاعي و نيز غايب، نيازمند تکامل زباني بوده است. به اعتباري بدون تکامل زباني اساساً تصور ذهني از پديده‌هاي انتزاعي و دير و دور ممکن نبوده است. لذا عناصر تمدني بدون توسعه و تکامل زبان امکان تحقق نداشتند و تمدن با توسعه‌ي زبان و در بستر آن امکان‌پذير شده است.

پس ارتباط بين انسان‌­ها­، خلق و آفرينش ادبيات، دين، باورها و مناسک، به اشتراک ­گذاري و تبادل افکار، انديشه‌­ها و احساسات، بسط و توسعه‌ي دانش، علم و تکنولوژي، فرهنگ و هنر و انتقال آن‌­ها صرفاً از طريق زبان ميسور شده است و بدين گونه تمدن و مدنيت بشري در بستر زبان نضج گرفته و شکوفا شده است.

جناب دکتر چه رابطه­ي ديالکتيکي بين زبان و انديشه وجود دارد؟

رابطه‌ي زبان و انديشه را از دو منظر مي‌توان مورد بحث قرار داد: زبان به عنوان اسباب انديشه و تفکر يعني ابتناي انديشه بر زبان و امتناع تفکر بدون زبان، و يا  زبان به عنوان ابزار بيان انديشه.

از منظر سازماندهي، بيان و انتقال انديشه بلاشک ارتباط وثيقي بين زبان و تفکر وجود دارد. بدون وجود زبان، امکان بيان و انتقال انديشه نبود و به تبع آن، امکان خلق و به اشتراک گذاري آثار انديشه‌اي نظير علم، هنر، ادبيات و غيره وجود نداشت. زبان، اجتماعي سازي و به اشتراک گذاري انديشه و تفکر فردي را ممکن مي‌سازد. بدون زبان حتي اگر انديشه و تفکر ممکن باشد در ذهن فرد باقي مي‌ماند و زبان است که بين‌الاذهاني شدن و اشتراک، انتشار و انتقال انديشه را تحقق مي‌بخشد.

فارغ از اينکه تفکر و انديشه را شامل چه فرايندهاي ذهني و شناختي نظير حل مسئله، استدلال، مفهوم سازي و غيره بدانيم، و جدا از امکان يا امتناع تفکر بدون زبان، ترديدي نيست که بدون زبان امکان انتقال انديشه‌هاي خود به ديگران و آگاهي يافتن از انديشه‌هاي ديگر ميسور نمي‌شود. لذا حتي اگر انديشيدن را مرهون زبان ندانيم، بلاشک اين همه انديشه‌ي منتقل شده، به اشتراک گذاشته شده و اجتماعي شده در حيات بشري مرهون زبان است.

بدون زبان قطعاً تصوراين ميزان دانش توليد شده‌­ي رو به تزايد و تصاعدي در جهان امري ناممکن بود، چرا که اجتماعي شدن انديشه‌ي فردي سهم غيرقابل انکاري در اين توليد داشته است و اين امر صرفاً در معبر و بستر زبان امکان تحقق يافته است.

با اين حساب آيا ميشود گفت اساساً تقدم با زبان است و امر زباني در ارتقاي زندگي فکري انساني بشر نقش بيبديلي داشته  است و پيشرفت انديشهي بشري مرهون کارخانهي  زبان است؟

ببينيد ارتباط اشتقاقي و اتيمولوژيک واژه‌هاي نطق و منطق در زبان عربي «logos» و «logic» در زبان يونان (تقريبا با معناي مشابه) نشان از اعتقاد قدما به‌ ارتباط بسيار عميق بين زبان يا قوه ناطقه (لانگاژ) با منطق يا قوه تعقل و تفکر دارد. حال پرسش چگونگي تاثير زبان بر انديشه و تفکر و ارتباط بين آن‌هاست.

در اين مورد دو ديدگاه کاملاً متفاوت وجود دارد. ديدگاهي که اساساً تفکر و انديشه را تابع زبان مي‌داند و تفکر بدون زبان را ممکن نمي‌داند. در مقابل ديدگاه ديگر زبان و تفکر را جدا از هم مي‌داند و زبان را شرط لازم و کافي براي تفکر نمي‌داند به عبارتي تفکر را مبتني بر زبان نمي‌بيند و به ملازمت زبان با انديشه اعتقاد ندارد.

افلاطون انديشيدن را سخن گفتن روح انسان با خود مي‌دانست. به عبارتي به زعم افلاطون انديشيدن نوعي زبانيدن است و انديشه چيزي جدا از زبان نيست. واتسون از روان‌شناسان رفتارگرا نيز چنين اعتقادي دارد. به زعم واتسون تفکر همان سخن گفتن است که در آن اندام‌هاي گفتاري حرکت و انقباض خفيفي دارند به طوري که منجر به توليد صدا نمي‌شود. يعني در حقيقت تفکر مثل سخن گفتن است، بدون اينکه اندام‌هاي گفتاري به اندازه‌ي کافي منقبض شده و منجر به توليد صداهاي زباني شود (سخن گفتن بدون توليد صدا يا articulation).

البته دراينکه تفکر و انديشه شامل چه فرايندهاي ذهني مي‌شود اتفاق نظر وجود ندارد. معمولاً حل مسئله، مفهوم ‌سازي و استدلال از مولفه‌هاي اصلي تفکر برشمرده مي‌شود. بر اين اساس، طرفداران ديدگاه جدايي تفکر از زبان با استناد به توان حل مساله در حيوانات و نيز به توانش زباني افراد داراي مشکلات شناختي و از طرف ديگر توانايي شناختي در افراد دچار زبان پريشي، استدلال مي‌­کنند که تلازمي بين زبان و تفکر نيست و انديشيدن بدون زبان امکان‌­پذير است  و تفکر بدون زبان، صورت مي‌­گيرد.

اين ديدگاه­ها تا چه اندازه با نظر برخي فلاسـفه و زبان شناسان که زبان را مقدم بر انديشه ميدانند و مي­گويند اين زبان است که واقعيت ها را ميسازد، همخواني دارد؟

همانگونه که عرض کردم بر خلاف ديدگاه دوم، طرفداران ديدگاه اول اين چنين مي‌انديشند و آن ديدگاه همخواني کامل با نظر اين فلاسفه و زبان‌شناسان دارد و زبان را مقدم بر انديشه مي‌دانند به عبارتي زبان را نه صرفاً ابزار و وسيله انتقال انديشه بلکه به عنوان اسباب انديشه مي‌دانند و تفکر بدون زبان را ممتنع مي‌دانند. بر اساس اين ديدگاه وقتي شما مفهوم‌سازي مي‌کنيد اين مفهوم‌سازي بيش از واقعيت بيروني و ذهني مبتني بر زبان است به عنوان مثال ما در جهان بيروني حيوان نداريم بلکه حيوانات عيني خاص نظير گاو، گوسفند، آهو، بز، اسب، الاغ و غيره داريم آنچه که ما به عنوان حيوان در ذهن تصور مي‌کنيم مبتني بر زبان است يعني چنين مفهوم‌سازي و طبقه‌بندي بر اساس زبان انجام مي‌گيرد تا واقعيت بيروني يا تصورات ذهني. به عبارتي اين زبان است که انديشه را شکل مي‌دهد و ممکن مي‌سازد. فرضيه‌ي ساپير- وورف نمونه‌ي اعلايي از اين رويکرد است.

براساس فرضيه‌ي ساپير-وورف(Sapir-Whorf hypothesis) يا نسبيت زباني (Linguistic Relativity)، انسان­‌ها جهان را بر اساس ساختار زبان‌شان تجربه مي‌­کنند و مقولات زباني فرآيندهاي شناختي را شکل مي‌­دهد و آن‌ها را محدود مي‌کند. بنابراين تفاوت‌هاي زباني، بر تفکر، فهم و ادراک و رفتار تاثير مي­‌گذارد و در نتيجه زبان­‌وران زبان­‌هاي مختلف به طور متفاوتي مي‌­انديشند و رفتار مي‌­کنند.

مثال متعارف براي اين امر کلمه برف در زبان فارسي و «snow» در انگليسي در مقابل چندين کلمه در زبان اسکيموهاست. طبيعتاً درک و تصور يک انگليسي زبان يا فارسي زبان از برف با تصور يک اسکيمو متفاوت است چون او واژگان متعددي براي برف دارد. مثلاً حسب سال‌هايي که از بارش آن برف گذشته يعني سن برف، ميزان انجماد آن و غيره و اين باعث مي‌شود که او برف‌هاي مختلف رو تميز دهد، در حالي که همه‌ي آن‌ها براي يک فارسي زبان يا انگليسي زبان برف و «snow» هستند. همين امر در مورد کلمات مختلفي که براي درد در زبان ترکي وجود دارد صادق است: گؤينور، سيزيللير، آجيشير، زوققوللور، سانجير، يانير، گيزيللير، آغرير و … . طبيعتاً تصور درد داشتن با هر کدام از اين واژه‌ها تفاوت هرچند جزئي خواهد داشت، يعني ادراک و تصور يک فارسي زبان از درد مورد نظر متفاوت از تصور ترک‌زباني خواهد بود که از اين واژه‌ها استفاده مي‌کند.

پس آيا واقعاً زبان مقدم بر انديشه است، يا به عبارتي نقشهي راهِ دايناميک و پيوسته فعال و پر از تاکتيک انديشه است يا نه مصداق فونداسيون و مصالح مورد استفادهي ساختمانِ  رو به تکوين انديشه است؟

عليرغم صحت نسبي فرضيه‌ي ساپير-وورف، به طور مطلق نمي‌توان انديشه را محصور زبان تلقي کرد. به نظر مي‌رسد ديدگاه متعادل‌تر به واقعيت امر نزديک باشد که رابطه زبان و انديشه متقابل، همراه با تاثير و تاثر، ديالکتيک و دو طرفه است. هم زبان با شکل دادن، سامان دادن و انتقال آن، بر انديشه تاثير دارد و هم انديشه و نوع نگاه، بينش و نگرش مي‌تواند بر زبان تاثير بگذارد.‌ اينکه چرا براي برخي از پديده‌ها واژه‌اي در يک زبان مشخص وجود دارد و در زبان ديگري وجود ندارد خود دليلي بر اين است که انديشه، نگاه و تفکر بر زبان تاثير گذاشته است و مفاهيم خاصي که از نظر ذهني و انديشه‌اي براي ما شناخته شده است نيازمند نام‌گذاري مي‌شوند به همين جهت براي آن‌ها اسمي انتخاب مي‌شود و بدين ترتيب انديشه باعث زايش کلمه و بسط زبان مي‌شود.

با توجه به اينکه ما هنگامي که ميانديشيم با ضمير خود سخن ميگوييم آيا با هر زباني که در هر سني و به هر شيوهاي آموختهايم ميانديشيم؟ اساساً منشا اين انديشه کجاست و واقعاً چه رمز و رازي بين ذهن و زبان وجود دارد؟

گرچه رابطه‌ي بين زبان و ذهن و زبان و مغز در در طول تاريخ علم مورد مداقه و مطالعه‌ي دانشمندان زيادي قرار گرفته است اما ماهيت اين رابطه هنوز هم به جهت پيچيدگي خاص خود کاملاً مکشوف و مشخص نيست. علي‌رغم وجود دلايل مختلف فلسفي، علمي و روش شناختي براي وجود نوعي رابطه بين زبان و مغز، اما ماهيت آن مورد توافق نيست. اين موضوع مورد مطالعه‌‌ي عصب شناسي، روان‌شناسي، علوم شناختي، زبان شناسي، روان‌شناسي زبان و عصب شناسي زبان است. ديدگاه تقليل‌گرا در اين موضوع در پي رابطه‌ي مستقيم و يک به يک بين ساختار مغز و ساختار زبان است و به همين جهت عصب شناسان مراکز زباني در نيمکره‌ي چپ قشر مغز براي گفتار شفاهي و درک شفاهي زبان معين کردند. در مقابل کل‌گراها به دنبال کشف سطوح مختلف سازمان‌بندي زبان و فرايندهاي ذهني در مغز بودند و البته سازمان‌بندي و بازنمايي زبان در مغز روند ساده‌اي نيست.

زبان در روند رشد علاوه بر تخصصي کردن بخش‌هاي مختلف مغز، نيمکره‌هاي مغز را تخصصي مي‌کند. ساخت گرامري زبان در نيمکره‌ي چپ و جمله‌هاي وابسته به بافت و داراي معناي مجازي در نيمکره‌ي راست تخصصي مي‌شوند. با وجود اين، پي بردن به رمز و راز رابطه‌ي بين زبان و ذهن هنوز به سادگي ميسر نيست. چامسکي زبان را آيينه‌ي ذهن مي‌داند. براي شناخت ذهن، زبان به عنوان عيني‌ترين بازنمود ذهن مي‌تواند در کشف ماهيت و چگونگي کارکرد ذهن و فرايندهاي شناختي مرتبط جايگاه و کارکرد منحصر به فردي داشته باشد. بر اساس نظريه پيمانه­‌اي/پودماني يا مدولاريتي ذهن  (Modularity of Mind)، ذهن انسان شامل مجموعه‌اي از سيستم‌هاي مستقل و تخصصي (مدوال‌ها يا پودمان­‌ها) است که هرکدام وظايف خاصي را انجام مي‌دهند. اينکه مدوال يا پودمان خاص زبان چه ارتباطي با مدوال‌­هاي ديگر دارد و آيا اين مدوال علاوه بر زبان، وظايف ديگري در فرايندهاي شناختي دارد يا نه، هنوز محل سئوال است. گرچه وقتي چامسکي از خلاقيت زبان و امکان خلق بي­‌نهايت جمله با استفاده از قواعد محدود صحبت مي‌­کند و در مقابل ادعا مي‌­شود رياضي هم داراي چنين ساختي است­، اظهار مي‌­کند اين امر احتمالاً ناشي از هم پودماني زبان و رياضي است. با اين وجود هنوز پرسش­‌هاي بسياري از ماهيت و کارکرد ذهن و به تبع آن زبان به عنوان يکي از توانايي­‌هاي خاص ذهن انسان وجود دارد.

جناب دکتر کدام يک از دوگانهي گفتار و نوشتار در انتقال زبان ارجحيت دارد؟ انتقال معنا از طريق کدام يک راحتتر و وسيعتر است؟

براي زبان‌شناس گونه‌ي گفتاري زبان اصالت بيشتري نسبت به گونه‌ي نوشتاري دارد.به اعتباري شکل مکتوب زبان تظاهر نوشتاريِ گفتار است. با اين وجود تفاوت‌هايي بين اين دو گونه از زبان يعني گونه‌ي گفتاري و نوشتاري وجود دارد. از نظر ارتباطي هر کدام از اين‌ها مزيت‌ها و محدوديت‌هاي خاص خود را دارند، به عنوان نمونه گفتار در يک کانتکست و محيط طبيعي و تعاملي و زنده استفاده مي‌شود بنابراين از پويايي بيشتري برخوردار است و با پرسش‌هاي پشت سر هم امکان رفع ابهام و ايهام و شفاف سازي و کسب اطلاعات بيشتر براي شنونده ممکن است. از طرف ديگر تن صدا، لحن کلام، زبان بدن اعم از ميميک چهره، ژست و طرز نشستن، ايستادن، حرکت دست، نگاه کردن، اخم، تبسم و … در ارتباط و انتقال اطلاعات فرازباني نقش ايفا مي‌کنند و لذا امکان ارتباط راحت‌تر است. اما از طرفي به جهت کمبود زمان براي تامل و تفکر در مورد آنچه گفته مي‌شود، امکان وقوع خطاها و لغزش‌هاي زباني و اشتباهات لفظي وجود دارد.

زبان مورد استفاده از نظر گرامري و لغوي به اندازه‌‌ي نوشتار پيچيده و منقح نيست. در مقابل به جهت فرصت کافي براي تامل و انتخاب واژگان و دستور مناسب، درگونه‌ي نوشتاري زبان از سطح پيچيده‌تري از گرامر و واژگان استفاده مي‌شود، لذا مفاهيم پيچيده را بهتر بيان مي‌کند. از انسجام متني بيشتري برخوردار است و از نظر ساختاري و مفهومي قابل اتکاتر است. با اين وجود به جهت غيبت مخاطب، به اندازه‌ي گفتار پويا، ديناميک و ديالکتيک نيست. در کل بايد اين دو گونه‌ي زبان را مکمل هم دانست که با مزيت‌­ها و محدوديت­‌هاي خاص خود، متناسب با موقعيت و کاربرد زباني، نقش تکميلي و تتميمي ويژه‌ي خود  را  ايفا مي‌­کنند.

آيا زبان ميتواند در توسعهي فرهنگها و تمدنها و حتي حکومتها  نقشي ايفا کند؟

زبان از طريق آموزش و پرورش و انتقال ارزش­‌هاي جهاني، ايجاد همبستگي اجتماعي، تسهيل رابطه‌ي اقتصادي و مراودت­‌هاي فرهنگي ابزار موثري براي توسعه است. در مورد کاربرد زبان در اين ساحت، اما از منظر زبان‌­شناسي اجتماعي وتحليل انتقادي گفتمان (critical discourse analysis)  مي‌توانيم متفاوت به اين مسئله نگاه بکنيم.

همان اندازه که زبان پتانسيل خاصي براي کمک به توسعه دارد، اما در عمل مي‌تواند براي اهداف ضد توسعه‌اي و ايدئولوژيک هم مورد استفاده قرار گيرد.

تعدادي از مولفه‌ها يا ساختارها گفتمان مدارهستند يعني به کارگيري يا عدم به کارگيري آن‌ها و يا تغيير و تبديل آن‌­ها به صورت ديگر باعث مي­‌شود از متن برداشت‌هاي متفاوتي شود، مطلبي پوشيده و مبهم شود و يا صراحت بيشتري پيدا کند و يا بخشي از متن برجسته شود و بخشي ديگر به حاشيه رود. بنابر نظر فرکلاف(Fairclough) ، آگاهي بخشي و قدرت دهي هدف‌ اصلي تحليل انتقادي گفتمان است. با تحليل مولفه­‌هاي گفتماني مي­‌توان تا اندازه‌­اي از متن ايدئولوژي زدايي کرد.

انسان به جهت زبان­مند بودن، تنها موجودي است که قادر به دروغ گفتن است. زبان به عنوان شکلي از عرف اجتماعي است. بدين معنا که نحوه‌ي استفاده ما از زبان تحت تأثير ساختارهاي اجتماعي و روابط قدرت است. زبان هم براي مشروعيت بخشي و هم براي مشروعيت‌­زدايي از انديشه قابل استفاده است. زبان مي‌­تواند به گونه‌­اي استفاده شود که عدم توازن قدرت و ايدئولوژي ها را تداوم بخشد، کليشه‌ها را تقويت کند يا گفتمان سياسي ممکن است افکارعمومي را نه مطابق واقعيت‌­ها بلکه براساس مطلوب­‌هاي قدرت شکل دهد. از زبان گاهي نه براي افشاي اطلاعات واقعي، بلکه براي پنهان کردن حقيقت، وارونه جلوه دادن پديده­‌ها و حوادث، قديس­‌سازي خودي و شيطان‌­سازي ديگري و ابزاري براي دگرستيزي استفاده مي‌­شود. به عنوان مثال صرفاً به جهت تعلقات فکري و سياسي، فردي که سال‌­ها براي انقلاب و تغيير رژيم سياسي سابق فعاليت داشته و متحمل رنج زندان شده غيرانقلابي، در مقابل فردي بدون هيچ صبغه وسابقه در انقلاب و جنگ، انقلابي ناميده مي‌­شود. فردي که براي دفاع از تماميت ارضي وطن ايثارجان و جواني کرده، به جهت علاقه به زبان و فرهنگ مادري و مطالبه‌ي حقوق قانوني و عدالت زباني و فرهنگي، انگ وطن‌­فروش و تجزيه­‌طلب مي­‌خورد و در مقابل فردي مقيم درمملکت بيگانه که دشمنان وطن را براي حمله به کشورش تشويق و ترغيب مي‌کند، صرفاً به دليل باورمندي به تاريخ خيالي و تفوق فرهنگي و زباني خود، وطن­‌پرست و ملي معرفي مي‌شود. پس زبان قابليت حسن استفاده توسط مصلحان و آزاد انديشان در راستاي توسعه، بسط دانش، عدالت و آزادي، و پتانسيل سوء استفاده از طرف دشمنان جامعه باز و صاحبان سلطه و هژموني و متنعمان ترجيحات بلامرجح را به طور همزمان داراست.

ارتباط يک زبان با زبان ديگر چه تاثيري بر توسعهي آن ميگذارد. يک زبان بدون تعامل با زبانهاي ديگر تا چه حد ميتواند زنده بماند و اساساً چه ديالکتيکي بين زبانهاي مختلف حاکم است؟

تعامل بين زبان‌ها نقش حياتي در توسعه و بقاي آن‌ها دارد. زبان‌ بدون تعامل با ديگر زبان‌ها ممکن است به تدريج دچار رکود شود و در معرض خطر انقراض قرار گيرد. تعامل زبان‌ها مي‌تواند به تبادل فرهنگي و غني‌تر شدن زبان‌ها کمک کند و در نهايت به پويايي آن‌ها منجر شود.

تغييرات زباني معمولاً با دو مکانيزم داخلي و بيروني اتفاق مي‌افتد. مکانيزم داخلي مبتني بر اصل صرفه/ اقتصاد زباني يا اصل کم‌کوشي است. فرايندهاي تغييرات واجي در طول زمان، همچنين سايش‌ها و کوتاه شدن‌ها و برخي تغييرات دستوري مطابق همين اصل انجام مي‌گيرد. تغييرات بيروني محصول تعامل يک زبان با زبان‌هاي ديگر است.

زبان‌ها در تعامل با همديگر معمولاً از يکديگر واژه قرض مي‌گيرند و اين وام‌گيري دايره‌ي لغات زبان را افزايش مي‌دهد و به تنوع واژگاني زبان کمک مي‌کند. به عنوان نمونه زبان ترکي واژگان زيادي از زبان‌هاي عربي و فارسي وام گرفته است و همين گونه زبان فارسي کلمات کثيري را از زبان‌هاي عربي، ترکي و فرانسه قرض گرفته است.

اين امر تا وقتي که هويت زبان را تهديد نکند، به غناي واژگاني زبان کمک مي‌کند. مثلاً کلمه‌ي برادر در زبان فارسي موجود است اما وام‌واژه‌هاي عربي و ترکي اخوي و داداش باعث شده است که زبان فارسي در کانتکست‌ها و کاربردهاي مختلف از امکانات واژگاني وسيع‌تري برخوردار شود و اين امر زبان‌وران را در انتخاب واژگان متناسب با سبک‌ها و گونه‌هاي زباني مختلف کمک مي‌کند.

روشن است که اين تاثير صرفاً در سطح واژگان نيست، در سطح دستوري هم ممکن است اين اتفاق بيفتد و زبان‌ها از همديگر متأثر شوند. حتي در سطح نظام آوايي همين امر ممکن است اتفاق بيفتد.

مثلاً در زبان ترکي واج / r/ در اول کلمه قرار نمي‌گيرد و به همين خاطر در کلمات دخيلي که با واج / r/ شروع مي‌شوند متناسب با اولين واکه/مصوت آن اي يا او به اول کلمه اضافه مي‌شود، مثلاً رحيم به صورت ايرحيم، روس به شکل اوروس تلفظ مي­‌شود. ولي تعامل زبان ترکي با زبان‌هاي عربي و فارسي باعث شده است تا تحت تأثير اين زبان‌ها، واج آرايي ترکي تغيير يافته و وقوع واج/ r/ در اول کلمه (حداقل در مورد کلمات دخيل) را ممکن ساخته است.

اين تعاملات ممکن است منجر به تغييرات ساختاري و گرامري هم بشود. تا زماني که اين تغييرات ساختار کل زبان و هويت آن را به خطر نيندازد و آن را تبديل به يک زبان پيجن يا آميخته نکند، مي‌تواند به غناي زبان کمک کند اما اگر اين تاثيرات آن‌چنان زياد باشد که زبان بيشتر واژگان خود را از دست بدهد و با واژگان بيگانه جايگزين کند و نيز نحو زبان به طور عمده تحت تاثير قرار گيرد به طوري که ديگر تبديل به يک زبان آميخته شود، بايد نسبت به ادامه‌ي حيات آن زبان احساس خطر کرد و تا حد ممکن از تاثيرات زبان­‌هاي ديگر کاست و سعي درجلوگيري از آميختگي بيشتر کرد.

جناب دکتر آيا زبان بدون بازسازي خود ميتواند به حيات تاريخياش ادامه دهد و به عبارتي آيا زبانها هم براي بقا و ادامهي حيات خود نيازمند روح تجددند تا با بازسازي و نوسازي ارگانيسم و نظام ساختاري خود قوام يابند يا نه با همان ذخاير کهن خود ميتوانند دوام يابند و در صحنهي تمدن جهاني حضور فعال داشته باشند؟

زبان به عنوان يک سيستم به مثابه يک ارگانيزم هست و همانند هر ارگانيزم ديگري نياز به تطبيق خود با محيط و اکوسيستم دارد. تغييرات اجتماعي، فرهنگي، سياسي، فني و تکنولوژيک باعث مي‌شود که پديده‌ها، کانسپت‌ها و مفاهيم جديدي به وجود بيايد. براي همين زبان بايد قدرت انطباق با اين تغييرات و توان نوسازي براي تطابق خود با نيازهاي به وجود آمده را داشته باشد، به ويژه از نظر واژگاني. واژگان نيز به مانند انسان زاده مي‌شوند، زندگي مي‌کنند و مي‌ميرند، و به جاي آن‌ها واژگان ديگري متولد مي‌شوند. البته اين امر منحصر به واژگان نيست و ساير عناصر و ساختار زبان هم ممکن است نياز به انطباق با شرايط محيطي داشته باشند، اما واژگان بيش از ساير عناصر زباني در معرض تغيير و دگرگوني هستند. ساختار زبان، نگارش و الفباي زبان هم مي‌تواند موضوع انطباق باشد.

گرچه زبان‌ها براي ادامه‌ي حيات تاريخي خود به بازسازي و تجديد نياز دارند، اما در عين حال بايد ذخاير کهن خود را نيز حفظ کنند. اين تعادل بين نوآوري و حفظ هويت تاريخي- فرهنگي به آن‌ها کمک مي‌کند تا در صحنه‌ي تمدني حضور داشته باشند و به بقاي خود ادامه دهند. بدون اين توانايي‌ها، زبان‌ها ممکن است به تدريج دچار رکود، تقليل حوزه‌ي نفوذ، کاهش زبان­‌وران و فراموشي شوند.

از آنجايي که در دنياي امروز بحث مالتي کالچراليسم مطرح است، به عبارتي انسانهاي چند فرهنگي و انديشههاي پيوندي ظرفيت جديدي براي فرهنگها و ملتها به شمار ميروند ولي در  جغرافياي سياسي ما هنوز درک درستي از آن وجود ندارد در حالي که تجربهي کشورهاي کانادا و امريکا و حتي سنگاپور نشان ميدهد که ميتوان در چارچوب پيشرفتهاي علمي و اقتصادي و سياسي و تکنولوژيکي از چندگانگي فرهنگي نيز برخوردار بود و اساساً هر فرهنگي به يمن مبادله با فرهنگهاي ديگر توسعه مييابد به نظر شما چه مولفههايي براي نيل به چنين نگرشي و پذيرش اين اصل اساسي در دنياي امروز وجود دارد؟

تقويت چندفرهنگي و چندزبانگي مي‌تواند جوامع را غني کند و درک متقابل را افزايش دهد. چندفرهنگي و چندزبانگي واقعيت انکارناپذير جامعه‌ي ايراني است، با اين وجود به عنوان يک ارزش فرهنگي پذيرفته نشده است. يکي از جدي‌ترين موانع اين امر نگاه مطلق‌گرا به فرهنگ، زبان و مذهب در جامعه‌ي ايراني است. واقعيت امر اين است که اکثريت نمي‌تواند خود را نسبت به تسهيم  و تقسيم فرصت‌ها و امتيازات فرهنگي، زباني و مذهبي راضي کند. به عبارتي ما با انحصار گرايي فرهنگي مواجه هستيم و اين پيش و بيش از سياست، ريشه در فرهنگ جامعه دارد. اما سياست گذاري فرهنگي و زباني مي‌تواند اين مشکل را حل کند و جامعه را به طرف تکثر فرهنگي و پذيرش ارزش‌هاي اين تکثر رهنمون کند. اين سياست گذاري ابتداً بايد مبتني بر آموزش باشد.

بايد نظام آموزش و پرورش ما در برنامه‌ي درسي خود چند فرهنگي و چند زبانگي را بگنجاند. به عنوان يک ارزش و ميراث فرهنگي جامعه‌ي ايراني آن را  ترويج کند. براي تمام زبان‌ها، اقوام، مذاهب و فرهنگ‌ها ليبل ايرانيت بزند و ايرانيت را شامل تعريف کند. به نظر مي‌رسد بهترين و اولين نقطه‌ي شروع براي اين امر که بستر قانوني هم برايش فراهم است، تدريس زبان‌هاي غيرفارسي‌ در مدارس است. پذيرش عملي پلوراليسم زباني و قبول الزامات آن، اولين قدم درامحاي تبعيض و دگرستيزي فرهنگي و قبول پلوراليسم فرهنگي است.