رنگ‌ها بر من حکومت مي‌کنند

رنگ‌ها بر من حکومت مي‌کنند

دنا، تنها گروه نقاشان زن در خاورميانه است

گفتو گو با فرح اصولي، نقاش

حسين  نجاري

نقاشي يکي از رشتههاي اصلي هنرهاي تجسمي است که به وسع خويش راوي رايحهي روح عظيم انسان است و از جهان معطر و منقوش او پرده بر ميدارد. «نگار»ي که با انسان اوليه به درون غار خزيده و سپس مست و مکشفه و بيپروا از اعماق غارها بيرون آمده است. معشوقي که همدم غارنشينان قصهپرداز بوده و هزاران سال بعد از عزيمت ابدي آنان، هنوز از دنياي ديرين آنها و حضور انسان هنرمند در اين دير خرابآباد حکايت ميکند. زيبارويِ قصهگويي که راوي قصههاي هزار و يک شب از هزارهاي دور بوده و عطرِ عصر باستان از دهان شيريناش ميتراود. انديشه و عواطف و احساست ما از رواق اين جهان جادويي به تماشاي هستي نشسته و رازهاي خويش را متاملانه به هم ميگشايند.

 قصهي نقاشي ايران اگر چه از داستان نقاشي جهان جداست اما اين به اين معني نيست که متاثر از تشعشعات آن نبوده باشد. تاريخ نقاشي ايران از آغاز تا به امروز فراز و فرودهاي فراواني را پشت سر نهاده و تن به صيرورت سپرده است. عصر صفويه را ميتوان نخستين دورهي ظهور و پيشرفت جدي نقاشي ايران دانست. سليقهي درباريان در اين دوره دستخوش تغييرات محسوسي شد و زمينهساز حضور نور و سايه در نقاشي­ها گرديد. دورهاي که الگوبرداري آشکاري از هنر غربي نمود و دست به يک لقاح هنرمندانه زد. هنرمنداني که کوشيدند تا ترکيبي از تاريخ و سنت شرق و غرب را در هم آميزند.

از آنجايي که اسطوره در اعصار جديد به حماسه بدل شده و از قرون وسطي حماسهها نقش و کارکرد خودشان را از دست داده و به رمانس تبديل شده بودند پس وقوع رنسانس زلزلهاي در جان سنگين مدافعان ارتجاع برانگيخت و دري به باغهاي سبز و آسمانهاي آبي گشود، فصل جديدي از زيست انساني را رقم زد که نسيم آن اگر چه با تاخير به دروازههاي ما رسيد و نگاه ما را نيز ملتفت حضور تازگيهاي خود نمود. بنابراين نقاشي با رنگ روغن در اين دوره رواج چشمگيري يافت و نقاشي­ها در ابعاد بزرگتري خلق شدند. ديوارنگاريهاي تالار بام عام کاخ چهلستون يکي از مشهورترين نقاشيهاي اين دوره است. در عصر افشاريه الگوبرداري از اروپاييها از تب و تاب افتاد و موضوعاتي چون شمايل زنان، چهرهي جنگجويان، زوج­هاي عاشق، گل و بلبل و… وارد بارگاه نقاشي شدند. يکي از پرآوازه­ترين نقاشيهاي اين دوره نسخهي تاريخ جهانگشاي نادري است که اتفاقات زندگي نادرشاه را نشان مي­دهد.

در دوران زنديه نيز دامنهي اين تحولات فراتر رفت و نقاشي زير لاکي رواج روزافزوني يافت. نقاشي ايراني پا بر رواق منظر چشم آينه و قلب قلمدان و سينهي صيقليافتهي صندوقچهي جواهرات و… نهاد. در دورهي قاجار نيز سبک نقاشي پيکر نگاري درباري ابداع شد که تلفيقي از هنر ايراني و اروپايي بود. در اين نقاشي پيکر انسان به صورت برجسته و با جلوهاي جذاب خلق گرديد.

خلاصه اينکه نقاشي، سرزمين نامشکوفي است که صورتگران کاوشگر، بهشت تخيلي خود را در دامنههاي رويايي آن بنا ميکنند. يکي از اين صورتگران سرشناس، فرح اصولي است که جهان زنانهاش را در هشت بهشت آن ميافرازد و جان و جهان او چون چشمهاي زلال در پيچ و خمهاي الوان و هزارتوي آثارش جاري شده و جشن شکوفهها را بر پا ميدارد. قلم او جادوگرانه بر تار و پود بوم ميخرامد و شورش رنگها را به ستايش امپراطوري زنانهي آفريدههايش مبدل ميسازد. او بند نافش به نقاشي بسته است و روزگارش را با عاشقانههاي روزانهاش سپري ميکند.

فرح اصولي نقاش، طراح، گرافيک و نگارگر متبحري است. سبک نقاشيهاي اصولي ترکيبي از نقاشي مدرن و مينياتور ايراني است. مضمون کارهاي اين نقاش نامآور برگرفته از مسائل اجتماعي زنان، اشعار و ادبيات فارسي و تاريخ هنر ايران و جهان است. آثاري از فرح در مجموعهي موزهي متروپوليتن نيويورک، موزهي هنر مدرن لس آنجلس، موزهي ويکتوريا و آلبرت و موزهي هنرهاي معاصر تهران نگهداري ميشوند.

فرح اصولي زادهي 1332 در شهر زنجان است. او نبيرهي دختريِ حاج ميربهاءالدين، بزرگ واقف زنجاني است. ميربهاالدين از تجار و خيرينِ بلند نامِ شهر زنجان در دورهي قاجار بوده و پل ميربها معرف اسم تاريخي و رسم فرهنگي اوست. او در حيات خود پلي براي توسعهي ارتباطات ساخته و آن را بر روي زنجانرودِ خروشان آن سالها برافراشته تا اثر هنري، معماري جاودانهاش را بر فراز ديواره‌‌ي درخشان آب نقش بزند.

اصولي ديپلم نقاشي خود را از هنرستان زيباي دختران و کارشناسي گرافيک را از دانشکدهي هنرهاي زيباي دانشگاه تهران گرفت. او در دوران دانشجويياش در شاخههاي هنري ديگر از جمله بازيگري تئاتر، طراحي صحنه و عکاسي تئاتر نقش ايفا نمود و مدتي نيز به ساخت انيميشن پرداخت. اصولي چند سالي نيز به همکاري با همسر فقيدش خسرو سينايي، کارگردان سرشناس سينماي ايران پرداخت و به عنوان عکاس، منشي صحنه، گرافيست و نيز دستيار او در ساخت آثارش حضور داشت. در کنار اين تکاپوي هنري متنوع، نقاشي، معشوق اصلي او بود و او حجرهاش را هنرمندانه در دل اين بهشت رويايي برافراشته و با ماواي رنگيناش دور دنيا را گشته است.گفتوگوي ما را با فرح از سر بگيريد:

خانم اصولي لطفاً از رشتهي تحصيلي و تخصص حرفهايتان براي ما بگوييد. اينکه چه شد به سمت نقاشي و گرافيک رفتيد و آيا به هدفي که داشتيد رسيدهايد؟

من از سال‌هاي دور کودکي دل در گروه هنر و نقاشي داشتم. در سال 50 که از هنرستان فارغ التحصيل شدم رفتم دانشگاه تهران و سال 56 نيز از دانشگاه تهران فارغ التحصيل شدم. چون در هنرستان‌ رشته‌ي اصلي‌ام نقاشي بود و رشته‌ي دومم مجسمه‌سازي، فکر کردم اگر دوباره نقاشي بخوانم برايم کسل کننده مي‌شود. به همين دليل به رشته‌ي گرافيک رفتم و از آنجايي که هم عکاسي داشت، هم چاپ و تکنيک‌هاي ديگر، برايم جذاب بود. ولي بيشتر از همه‌ي اين‌ها پرداختن به تئاتر برايم مهم بود، بنابراين در دوره‌اي رفتم به سمت بازيگري و با گروه تئاتر پياده شروع کردم و در نمايشنامه‌ي «خانه برنارد آلبا» بازي کردم، کارگرداني اين کار با مهدي هاشمي بود. در باغ وحش شيشه‌اي ساخته‌ي خانم «پري صابري»، بازي کردم، همچنين در «جزيره‌ي بزها» ديگر اثر خانم صابري بازي کردم، خلاصه هم بازيگري، هم عکاسي صحنه و هم طراحي صحنه مي‌کردم و نيز تيتراژ فيلم‌هاي کوتاه برخي از دوستانم را انجام مي‌دادم، در عين حال بيرون از دانشکده‌ هم کار مي‌کردم مثلاً دفتر آقاي مثقالي يک دوره رفتم کار کردم و انيميشن را در آنجا ياد گرفتم، بعد عکاسي صحنه کار مي‌کردم و کارهايم در مجلات چاپ مي‌شد، خلاصه خيلي دوست داشتم در زمينه‌هاي متعدد تجربه‌اي داشته باشم و همه‌ي اين تجربياتم خيلي به من کمک کردند. بعداً يک فيلم کوتاه بازي کردم، تلويزيون و تله تئاتر بازي کردم و در زمينه‌ي انيميشن قراردادي با «خسرو سينايي» بستم که يک مجموعه انيميشن کار کنيم، بعد از آن تقربيا هشت سال در فيلم‌هاي آقاي سينايي به عنوان دستيار، منشي صحنه و عکاس، گرافيست و طراح تيتراژ کار کردم. چند سالي هم طراحي پوستر و سردرهاي کارهاي سينايي را مي‌کردم تا اينکه از يک جايي به بعد ديگر به اين همکاري ادامه ندادم، چون که مجموعه‌ي اين کارها با متمرکز شدن بر روي نقاشي سخت بود. در عين حال سال‌ها هم تدريس کرده‌ام، يعني از 18 سالگي تدريس کرده‌ام. در آتليه‌ي ديزاين درس داده‌ام که هنرجوها را براي کنکور آماده مي‌کرد. بعد آتليه‌ي معاصر را تاسيس کردم و در آنجا هم تا مدتي تدريس کردم و در سال 69 آتليه را بستم.

در دانشگاه با کدام استادها کار کرديد و زير نظر آنها آموزش ديديد؟

در دانشگاه آقاي مميز استاد من بود که خيلي از ايشان ياد گرفته‌ام. آقاي مميز به صورت کلاسيک درس نمي‌داد، چون که خودش خيلي حرفه‌اي بود و تدريس و آموزش را به سبک حرفه‌اي خيلي خوب بلد بود. ايشان ياد مي‌دادند که چطور به عنوان يک گرافيست بايد کاربلد باشيم. همچنين آقاي شباهنگي و آقاي تناولي به ما درس مي‌دادند، همينطور آقاي آذرگين درس مي‌دادند و واقعاً براي شاگردان خود زحمت مي‌کشيدند. همچنين آقاي الخاص هم در دوره‌اي معلم ما بودند، آقاي شفائيه عکاسي درس مي‌دادند، در همان دوره‌اي که در دانشکده بودم، به جاي 4 سال 6 سال دوره‌ي تحصيلي من در دانشگاه طول کشيد، چون در بيرون از دانشگاه درگير تئاتر و هنرهاي ديگر بودم و کلاس‌هايم را به طور مرتب نمي‌رفتم. در اين شش سال (از سال 50 تا 56) براي تئاتر خيلي وقت گذاشتم، جشن هنر مي‌رفتم، فستيوال فيلم تهران و تئاترهاي تهران را مرتب مي‌رفتم و تئاتر در آن سال‌ها وضعيت روشنفکرانه‌تري نسبت به سينما داشت، به حق و حقوق زنان خيلي اعتقاد داشتيم و فکر مي‌کرديم به سمت تساوي حرکت مي‌کنيم، به ورزش و تفريح مي‌پرداختيم و مهم‌تر از همه به نمايشگاه مي‌رفتيم و سفرهاي زيادي مي‌کرديم و رويدادهاي هنري مدرن و آوانگاردي را مي‌ديديم که از خارج مي‌آمد و در تهران اجرا مي‌شد.

با خسرو خورشيدي که طراح صحنه و لباس بود در همان نمايشنامه‌ي «خانه برنارد آلبا» کار مي‌کرديم. آقاي خورشيدي با دانشجويان جوان طراحي صحنه و لباس اين نمايش را انجام داد و خيلي هم جذاب از کار درآمد. خودش هم اين تئاتر را خيلي دوست داشت و مي‌گفت اجراي اين تئاتر را در کشور ايتاليا و جاهاي مختلف دنيا ديده‌ام ولي اجراي شما را از همه‌ي اجراهايي که ديده‌ام بيشتر مي‌پسندم. آقاي خورشيدي يکي از دوستان خوب من شد، بارها به منزل او رفته‌ايم و با سليقه و سبک کار او آشنايي کاملي دارم، همچنين دوستي من با پري صابري چندين و چند سال است ادامه دارد و من از ايشان خيلي آموختم، با وجود اينکه او هرگز معلم من نبود ولي يکي از معلم‌هاي واقعي من در زمينه‌ي هنر و زندگي بود.

خانم اصولي بعد از فارغالتحصيلي از دانشگاه چه وضعيتي داشتيد، آيا شرايط براي کار و حضور در صحنهي هنري براي شما که نسل جوان آن روزگار بوديد مهيا بود؟

در آن برهه که ما فارغ‌التحصيل شديم شرايط براي فعاليت فراهم بود ولي بعد از مدت کوتاهي خورديم به انقلاب و بعد از انقلاب شرايط عوض شد. معيارها تغيير کرد و گرافيک و تئاتر و سينما و… تعطيل شدند. چون معيارها تغيير پيدا کرده بود الگوي مشخصي براي فعاليت وجود نداشت. به اتفاق خسرو سينايي براي ساختن مجموعه‌اي از انيميش با آموزش و پرورش و انجمن مبارزه با سرطان قراردادي داشتيم که همگي لغو شدند. فيلم‌هاي آموزشي بک دقيقه‌اي داشتيم آن هم لغو شد.

يادم است بک بار مديرکل مبارزه با مواد مخدر تهران در مورد يکي از طرح‌هايم، به من گفت اين پرچم و آن پرچم و آن يکي پرچم را در اين طراحي قرار بده، گفتم آقا اين که شد مجمع عمومي سازمان ملل! من مي‌خواهم در مورد مواد مخدر پوستري کار کنم، اين که ربطي به اين چيزها ندارد و آنجا ديدم که آن آقا هيچ چي بلد نبود و ذات مبارزه با مواد مخدر يک مسئله‌ي ديگري است و ايشان حرف‌هاي بي‌ربط ديگري مي‌زد. به هر حال از اين مشکلات در گرافيک کم نبود، به عنوان مثال چاپخانه‌ها رنگ و امکانات لازم را نداشتند، وقتي کاري را مي‌داديم براي چاپ، بي‌کيفيت در مي‌آوردند و خلاصه در آن مقطع خيلي اذيت شديم. در آن برهه يک روحيه‌ي مردسالاري ايجاد شده بود و کسي مثل من با 26، 27 سال سن به چاپخانه مراجعه مي‌کرد و مي‌خواست بالاي سر کارش باشد و نظارت کند، مي‌گفتند نه شما لازم نيست اينجا باشيد، برويد به کارهاي ديگرتان برسيد و فلان ساعت بياييد براي تحويل کار. وقتي تاکيد مي‌کرديم که آقا بايد بالا سر کارم باشم، مي‌گفتند ما سه نصف شب چاپ مي‌کنيم! خلاصه ما به ناچار مي‌رفتيم و بر مي‌گشتيم، مي‌ديديم مثلاً رنگ آبي را مايل به سبز کار کرده‌اند و اعتراضي هم مي‌کرديم مي‌گفتند خانم همين هم خيلي عاليه و جاي شکر دارد. در آن سال‌ها حتي پيدا کردن متريال و ابزار کار و… کار بسيار دشواري بود، نه کاغذ بود نه رنگ و…. در کار ايلوستراسيون کتاب کودک هم همين بود، افرادي وارد اين حيطه شده بودند که درکي از موضوع نداشتند و با دخالت‌هاي نابجا در رنگ و فرم و موضوعات مختلف، کار را خراب مي‌کردند و البته در پرداخت حق‌الزحمه نيز اذيت‌مان مي‌کردند. يادم است يک بار ناشري برگشت به من گفت چرا زير همه‌ي نقاشي‌ها را امضا نکردي، گفتم لزومي ندارد وقتي روي جلد کتاب نوشته مي‌شود نقاش: «فرح اصولي»، کافي است، گفت نه، تو فردا مي‌ميري و اين کارها ارزش پيدا مي‌کند بايد زير تک‌تک‌شان را امضا کني. خلاصه در آن‌ دوره ناچار شدم کارهايي را بکنم که حتي در دوره‌ي دانشجويي نمي‌کردم، کارهايي مثل طراحي قوطي کفش و آرم يک شيريني‌فروشي و… که در سطح کارهاي گرافيکي من نبود ولي به ناچار به آن تن دادم. در حالي که در اوايل فارغ‌التحصيلي يک مقداري بروشور و تيتراژ فيلم و غيره کرده بودم. 

يعني شما در آن سالها زمينگير شديد و نتوانستيد در حيطهي حرفهاي خود کاري از پيش ببريد؟

در اين ده سال جز يک نوع نقاشي که در خدمت بيان منويات جنگ و انقلاب مورد حمايت دولت بود، هنر تجسمي ديگري وجود نداشت و هنرمنداني مثل ما دچار مشکلات جدي بوديم. گرفتاري‌هاي جدي در خارج کردن کار از ايران براي شرکت در نمايشگاه‌هاي خارجي داشتيم. بعد از جنگ به مرور فضا باز و مراودات شروع شد و موزه‌ي هنرهاي معاصر فعال گرديد و ما توانستيم تا حدودي به اهداف خود دست پيدا کنيم.

در آن دوره، نقاشان قبل از ما يک دوره‌ي نسبتاً خوبي را گذرانده بودند، اسمي داشتند و درباره‌ي کارهاي‌شان نقد نوشته شده بود و آثارشان در بينال‌هاي بيرون از ايران شرکت کرده بود ولي درست در دوره‌ي فرم‌گيري و شکل‌گيري و عصر بلوغ آثار ما، فضا بسته شد و ما نتوانستم آثار خود را عرضه کنيم. وقتي که کم‌کم نمايشگاه‌هاي بيرون از ايران شروع شد و آن کساني که از بيرون از ايران دنبال عرضه‌ي آثار نقاشان ايراني بودند سراغ هنرمنداني مي‌رفتند که جوان باشند و ما که پا به ميان‌سالي گذاشته بوديم دوباره از صحنه کنار زده شديم.

خانم اصولي در آن برهه وضعيت تئاتر و بازيگري شما به کجا کشيد، آيا تئاتر را رها کرديد و رفتيد روي نگارگري و نقاشي؟

تئاتر و بازبگري را گذاشتم کنار، چون همه چي تعطيل شده و ما نيز گيج شده بوديم، جنگ شروع شده بود، گالري‌ها و موزه‌ها و مسائلي از اين دست بسته شده بودند و شرايط فعاليت از بين رفته بود، نه نقد و مباحثه‌اي در کار بود نه محفلي براي همفکري فراهم مي‌شد و… همه سر درگم بوديم. يک سال بعد از انقلاب با خسرو سينايي و گيزلا و بچه‌ها به اتريش رفتيم، آنجا کار کرديم و در يک نمايشگاهي شرکت کرديم ولي از آنجايي که عاشق ايرانم و نمي‌توانم در جايي غير از ايران زندگي کنم بعد از يک سال از وين برگشتيم به ايران. شروع کرديم به کار کردن، کار فيلم و گرافيک و نقاشي که البته شرايط تا حدودي بهتر شده بود. اشاره کنم به اينکه من خيلي اهل سفر بودم و در دوران جواني سفرهاي زيادي در داخل ايران داشتم. در آن ايام به مصر سفر کردم عاشق ابن کشور شدم و هنوز هم مصر را دوست دارم. يا سفرم به ترکيه در آن سال‌هاي جواني باعث علاقمندي‌ام به اين کشور شد. در اين اواخر نيز بيشتر به امريکا سفر کرده‌ام. يعني پيوسته رفته‌ام و برگشته‌ام. البته به نيويورک و برخي شهرهاي ديگر آن مي‌روم و بر مي‌گردم. در نيويورک تجربيات جالبي پيدا کردم و چند تا نمايشگاه گروهي و انفرادي در نيويورک برگزار کرده‌ام، موزه‌ي متروپوليتن کارهايي از من را خريد که افتخار بزرگي براي من بود، همچنين موزه‌ي لکما (موزه‌ي محلي لس‌آنجلس) از کارهايم خريد کرد، لکما بخشي به نام هنر اسلامي دارد و در عين حال بخش هنر اسلامي معاصر دارد و کارهاي من را در اين بخش قرار مي‌دهند.

خانم اصولي نقاشيهايتان غير از متروپوليتن و لکما، در کدام موزه و نمايشگاه مهم دنيا حضور دارند؟

دو تا از کارهاي من در ديوي فانديشن دهلي است. در ديوي فانديشن يک نمايشگاه بزرگي از آثار ايراني‌ها را گذاشته‌اند و کار بعضي از هنرمندان را خريده‌اند و کار برخي‌ها را به صورت امانتي در آنجا گذاشته‌اند. بنابراين تعدادي از آثارم به جز موزه‌ي لکما و متروپوليتن در ديوي فانديشن، در موزه‌ي بريتانيا، موزه‌ي ويکتوريا و آلبرت و موزه‌ي هنرهاي معاصر تهران حضور دارند. در کل فکر کنم کارهايم در 16 موزه،‌ در سطح دنيا حضور دارند. جا دارد اشاره کنم يک پروژه‌اي در نيوجرسي کار کرده‌ام. نمايشگاهي در آنجا (مرکز چاپ بروکسکي در دانشگاه راتگرز) با حضور 5 تن از زنان نقاش خاورميانه برپا شده بود که در نوع خود جالب مي‌نمود. هر کدام از اين آرتيست‌ها از کشوري انتخاب شده بوديم و به مدت دو هفته در آنجا اقامت داشتم و چاپخانه‌ي آنجا هم تمام سرويس‌هاي مربوط به چاپ را فراهم نموده بود تا آرتيست‌هاي مهمان هر اثري را که خلق مي‌کنند به چاپ برسانند. کاري با ترکيب ديجيتال و سيلک‌اسکرين بود. ده تا چاپ مي‌کرديم و هر ده تا را مي‌داديم به آن‌ها، چون آن‌ها همه‌ي هزينه‌ها را تامين کرده و يک مبلغي هم به ما داده بودند. در آنجا يک صحبتي هم براي دانشجويان داشتيم و در کنارش نيز يک نمايشگاهي بر پا کرده بودند و علاقمندان را جذب کرده بودند. اين تجربه‌ي خيلي خوبي براي ما بود.

با توجه به عنايت موزهي لکما به آثار شـما و خـريد تعدادي از تابلوهايتان ميخواهم بپرسـم اين نگاهتان نسبت به نيويورک و جاهاي ديگر امريکا چطور بوده است، آيا شما در آن فضاها ديده ميشويد و کارهايتان را تا چه اندازه ميشناسند؟

نيويورک را با اينکه مي‌پسندم ولي يک شهر سخت و پراضطرابي است، چون بام هنر دنيا هم هست، بنابراين زد و خورد توي عالم هنر خيلي ترسناک است و من از اين فضا گريزانم. اينکه اين همه خشونت و حساب و کتاب در هنر نفوذ کند چندان خوشايند من نيست، کيوريتورها و واسطه‌هاي هنري و رئيس موزه‌هاي هنري و گالري‌دارها و… تعيبن‌کننده هستند، اين‌ها جايگزين کليساها و سلطنت‌ها و دربارها شده‌اند و سفارشات آن‌ها را امروز چنين نهادهايي انجام مي‌دهند، اين‌ها تعيين مي‌کنند شما چه جوري کار کنيد و در کجاها نمايشگاه برگزار کنيد، چه جوري بپوشيد و چه جوري حرف بزنيد و… اين دستورالعمل‌ها براي من آزار دهنده است. اگر چه در نيويورک انگيزه‌ام براي کار بيشتر بود وقتي هم خسته مي‌شدم، 4، 5 ساعت پياده‌روي مي‌کردم و با اتفاقات پيرامونم در ارتباط بودم و لذت مي‌بردم، نيويورک از اين جهت عالي است و اينکه هر لحظه بخواهيد به سينما، موزه، تئاتر، نمايشگاه و…. هر جايي برويد هميشه مهياست. همچنين مدتي هم در ايالت‌هاي ديگر بودم. خلاصه اينکه تحت کنترل و در اختيار ديگران بودن و به سليقه‌ي آن‌ها عمل کردن براي ما مشکل است چون ما در ايران در دوره‌اي هنرمند شديم که بايد نبايدهايي بود ولي در ذات کاري که مي‌کرديم که گالري براي ما تعيين تکليف کند و کيوريتور براي ما تصميم بگيرد و… وجود نداشت.

خانم اصولي پروسهي خلق يک اثر هنري براي شما چه مراحلي را طي ميکند و سوژههايتان را از کجا صيد ميکنيد؟

من بخشي از کارهايم در زمينه‌ي اسطوره است. خيلي تحت تأثير شعر و قصه‌هايي که در شعرها بوده، آثارم را خلق کرده‌ام. از مدت‌ها قبل به صورت مجموعه کار مي‌کنم، مثلاً مجموعه‌اي را در رابطه با جنگ و کشتار در خاورميانه کار کرده‌ام. من يک دفترچه همراه دارم که هر آنچه را که به ذهنم مي‌رسد، در آن ثبت مي‌کنم تا به در يک موقعيت مناسب به آن بپردازم. مثلاً پرومته را کار کردم، پرومته‌اي که آتش را آورد و به انسان‌ها داد و به اين خاطر جريمه‌اش کردند و پرنده‌اي بايد دائم جگرش را مي‌خورد و اين جگر مدام بايد تازه مي‌شد تا همچنان پرنده آن را بخورد، پس وقتي اِلِمان آتش و پرومته و پرنده هست و اگر بخواهم ترکيب‌بندي‌ اين فضاي ناراحت کننده را طراحي کنم بايد پرومته را به شکلي تحت سلطه طراحي کنم تا آن تصوير مد نظرم درست منعکس شود. بنابراين المان‌ها بايد در موقعيت مناسب خود طراحي شوند تا پيام يک هنرمند کامل منتقل شود. يا مثلاً ترکيب‌بندي‌ کارهايي که به تاسي از شعرهاي حافظ کار مي‌کنم بايد متناسب با ريتم و موسيقي خاص شعرها باشد و بر اساس آن ترکيب‌بندي بکنم و طراحي فيگورها را انجام دهم و مدام جابه‌جا مي‌کنم تا به تصوير دلخواهم برسم. وقتي به تصوير نهايي خود رسيدم و طراحي تمام شد با وسواس خاصي آن را اجرا مي‌کنم و در طول سال شايد بيشتر از 20، 22 تا اثر کار نکنم. با اينکه هفت هشت ساعت به صورت روزانه کار مي‌کنم و قطعاً گاهي اوقات تا 12 ساعت هم کار کرده‌ام.

آيا به صورت فيالبداهه و به شکل از پيش نينديشيده شده هم اثري خلق ميکنيد؟

هيچ کار في‌البداهه‌اي کار نکرده‌ام. به عبارتي بخش في‌البداهه‌ي کارهاي من مربوط به بخش رنگ‌هاست، يعني وقتي که رنگ‌آميزي مي‌کنم، رنگ به من حکومت مي‌کند، در يک آن، رنگ بي‌درنگ برايم خودنمايي مي‌کند تا در آن لحظه از آن رنگ استفاده کنم.

يعني اتفاقات روزانه و رخدادهاي مختلفي که به وفور در سطح جامعه به وقوع ميپيوند در ذهن و ضمير شما واکنشي را بر نميانگيزد، اگر چه در پاسخ قبلي به واکنشتان  نسبت به نکبت جنگ و کشتار خاورميانه اشاره کرديد.

بله. ما که توي غار زندگي نمي‌کنيم، بنا بر اين همه چيز در آفريده‌هاي ما موثر است، يک روزي آدم حالش بد است از رنگ‌هاي تيره و گرفته استفاده مي‌کند يا روزي که مسرور و سرحال است به جامعه‌ي شاد رنگ‌ها متصل مي‌شود، و در کل رنگ‌هايم به صورت دوره‌اي باهم فرق دارند و پروسه‌ي ايربراش زدنم ممکن است دو ماه طول بکشد. در عين حال همه‌ي اتفاقات اطرافم روي من تاثير مي‌گذارد.

ولي با توجه به اينکه هنر نقاشي و اجراي جزئيات آن پروسهي زمانبري است و بايد وقت طولاني صرف اجراي آن نمود آيا سرعت استهلاک فيزيکي نقاشان بيشتر از حد معمول خود نيست؟

در ابتدا بگويم که من مدتي است با گوواش کار مي‌کنم و گوواش براي ايربراش نيست و غبار و ذرات غليظ آن آتليه را فرا مي‌گيرد، روي مژه و پوستم مي‌نشيند. گوواش روي مقواي ضخيم يا نازک، به صورت قلم‌گيري. کارهاي من يک سختي‌هايي دارد و از آنجايي که امکان تصحيح کارم را ندارم پس بنابراين بايد دقت زيادي به خرج بدهم.

فکر ميکنيد در زندگي هنري خود چه قدر موفق بودهايد، آيا بعد از اين مدت به آرزو و اهداف سالهاي دورتان رسيدهايد؟

هنرمند شدن به نظرم يک جادو است. خيلي وقت‌ها خيلي‌ها استعداد خوبي هم دارند، درس هنر را هم مي‌خوانند ولي هنرمند نمي‌شوند. به نظرم شرايط بايد آدم را همراهي کند تا به آن هدف مطلوب خود برسد و من خودم فکر مي‌کنم بدون هيچ سد و مانعي مسيرم را پيموده‌ام و به هدف‌گذاري‌هايم تا حدودي رسيده‌ام. هميشه دلم مي‌خواست به راهي بروم که کسي پيش از من نرفته و حرفي براي زدن داشته باشم. هميشه اين حس را دارم که به هر هدفي که بخواهم مي‌رسم و حتي مسابقه دادن برايم جنبه‌ي تفريحي داشت، مي‌گفتم يا برنده مي‌شوم يا نمي‌شوم بنابراين مسابقه برايم خيلي مهم نبود و جنبه‌ي حيثيتي نداشت، همچنان که امتحانات هم هميشه برايم تفريح بودند و هيچ دلهره‌اي از آن نداشتم. در نهايت بايد بگويم اگر چه آن ده سال اول بعد از انقلاب هنر تجسمي تغيير معيار داده بود و کار ما سخت شده بود ولي اگر تمام مسير زندگي‌ام را ترسيم کنم بايد بگويم مشکل خاصي برايم پيش نيامد، خانواده و پدر و مادرم نه تنها مانع نشدند که از قضا مشوقم بودند، سلامتي داشتم و شرايط فعاليت برايم فراهم بود. در کل کليد موفقيت‌ام در عشق به هنر و پشتکار و مطالعه و درک هنر قديم و معاصر دنيا و نيز به شناخت هنر قديم ايران بر مي‌گردد.

آيا همهي آنچه را که در تصورتان هست را ميتوانيد در تصوير اجرا کنيد و آن را به کمال به روي کاغذ و يا بوم و… منتقل نماييد؟

فاصله‌ي زيادي بين ذهنيت و اجرا هست، اينکه به چه چيزي فکر مي‌کنيم و تا چد حد مي‌توانيم آن را اجرا کنيم مسئله‌ي مهمي است و هنرمند واقعي کسي است که بتواند تمام جهان خود را به روي بوم يا کاغذ منتقل کند و منظورش را بدون نقص و کم و کاستي مطرح کند.

چه طور شد به سمت نگارگري سوق پيدا کرديد؟

من در دوره‌ي جواني و دانشجويي اکسپرسيونيست‌ها را دوست داشتم، «ژورژ روئو» را دوست داشتم و تحت تاثير او کارهايي انجام دادم، «ماتيس» و «شاگال» را دوست داشتم، «دالي» را در دوره‌اي خيلي دوست داشتم، بعداً از «اوتامارو» و «هوکوساي» و بعضي از اين آرتيست‌هاي بي‌نام و نشان کره و ژاپن و چين…. خوشم آمد که زاويه‌ي ديد متفاوتي دارند.

«داوينچي» و «ميکل آنژ» را همه دوست دارند. در دوره‌اي «موديلياني» را دوست داشتم و دارم، يا دوره‌هايي از «پيکاسو» را دوست دارم. جلوي هر کاري قرار بگيرم و به دلم بنشيند، حتماً تحت تاثيرش واقع مي‌شوم بدون اينکه به خالق اثر فکر کنم. ولي بعد از يک تاريخي، تحت تأثير هنر ايراني، شيوه‌ام را عوض کردم، از رضا عباسي و کمال‌الدين بهزاد خيلي خوشم آمد و البته هنر دوره‌ي صفويه و تيموري را در مينياتور ايران مي‌پسنديدم. من در مينياتور به دوره‌ي صفوي و بعد تا تيموري پيش رفتم. قلم‌گيري‌هاي دوره‌ي صفوي که با خطوط ساخته مي‌شود و بهره‌ي چنداني از رنگ نمي‌برد. در سبک ديگر نقاشي‌هايم رنگي هستند ولي ترکيب‌بندي آن‌ها بر مبناي نقاشي‌هاي دنياست و تلفيقي از هنر ايراني و خارجي است. ضمناً در اين کارها از شعر استفاده کرد‌ام.

خانم اصولي زن و مضمون و مفهوم زنانه در نقاشيهاي شما حضور چشمگيري داشته است، و البته در شعر و ادبيات معاصر ما نيز اين مضامين بسامد بالايي داشتهاند ميخواهم بپرسم فکر ميکنيد شما چه قدر در تعميق و توسعهي جهان زنانه و نرمالسازي جامعهي ايراني نقشآفريني کردهايد؟

من از همان سال‌هاي دور به جهان زنانه باور داشته و براي تحقق آن و حراست از کيفيت‌هاي زنانه تلاش کرده‌ام و حدوداً 95 درصد کارهايم مربوط به زنان است.

خانم اصولي با توجه به اينکه که گرايش روشني به شعر مدرن و معاصر ما هم داشتهايد و تسلط خوبي روي شعر فروغ و شاملو و… داريد و در برخي تابلوهايتان سطرهايي از فروغ را به کار بردهايد خواستم بپرسم شعر چه اندازه براي شما الهام بخش بوده است؟

ببينيد بخش بزرگي از زندگي من با شعر گره خورده است و من شعر را خيلي زياد دوست دارم. اين به دوران نوجواني من بر مي‌گردد و اولين آشنايي من با شعر به کلاس ادبيات بر مي‌گردد. يعني زماني که من 13 ساله بودم و فروغ مرده بود. سر کلاس ادبيات يکي از همکلاسي‌هاي من که دختر باهوشي بود گفت آقاي معلم شنيديد فروغ فرخزاد مرد و معلم ما برگشت گفت بله مرد و دنيايي از لجن‌زار وجودش پاک شد! اين جمله خيلي روي من تاثير گذاشت، با خودم گفتم اين کيه که معلم ادبيات ما اينطوري درباره‌ي او مي‌گويد، رفتم کتاب شعر فروغ را پيدا کردم و خواندم. جاهايي را اصلاً نفهميدم ولي گفتم بايد من فروغ را بشناسم و همينطوري فروغ شد همزادم. از يک سني به بعد که فروغ را فهميدم خيلي به او علاقمند شدم. آن موقع شاعران معاصر را دنبال کردم. شاملو و سپهري و حتي سيمين بهبهاني را دنبال مي‌کردم و دوست داشته و دارم‌شان. بنابراين شعر نقش خيلي بزرگي در زندگي من داشته است. براي‌تان بگويم که من مجموعه 50 غزل حافظ را در 70 تابلوي نقاشي به صورت چند لت کار کرده‌ام. 4 سال براي اين کار وقت صرف کرده‌ام. در اين کارها تنها فيگور انساني آن حافظ است و بقيه‌ي عناصر آن فرشته و از جنس زن‌اند، زيرا معشوقي که حافط درباره‌ي آن حرف مي‌زند غير از اين نيست. همچنين کارهاي اخيرم ارجاعاتش به شعرهاي شاملو و فروغ است. بخشي از کارهايم نيز متاثر از شاهنامه و داستان‌هاي اوست.

از نمايشگاههاي خود براي ما بگوييد، چگونه و از کي و کجا آغاز کرديد؟

اولين نمايشگاهم را در سال 1364 به صورت انفرادي گذاشتم و يک مجموعه‌اي براي فيلم نيشابورِ خسرو سينايي کار کرده بودم، در آن مجموعه فضاهاي قديمي را به شکل مينياتور کار کرده بودم. حمله‌ي مغول و غيره بود و بلايايي که سر مردم و شهر آمده بود، آدم‌ها را در قالب مينياتور کار کرده بودم، به انضمام نقاشي‌هاي ديگر در منزلم به نمايش گذاشته بودم که تعدادي آمدند و برخي از کارهايم را خريدند. دومين نمايشگاهم نيز در سال 1365 به صورت انفرادي در منزل رايزن مطبوعاتي سفارت آلمان برگزار شد که به مدت چهار روز داير بود در عرض سه روز همه‌ي کارهايم به فروش رفت و اين تجربه‌ هيچ وقت برايم تکرار نشد. اولين نمايشگاه رسمي‌ام به صورت انفرادي در سال 1368، در گالري سيحون برگزار شد و بعد از آن فضا کم‌کم باز شد و شرايط براي فعاليت مهيا گرديد.

در ضمن در سال 65 نمايشگاه گروهي گرافيک برگزار شد و من هم در اين نمايشگاه پوستر و تصويرگري کتاب کودک داشتم، بعد کم‌کم گالري‌ها باز شدند و ما دوباره وارد عرصه‌ي جدي فعاليت حرفه‌اي شديم.

خانم اصولي از آنجايي که تخيل هنرمند خود به خود توسط تخيل بيينده و خواننده تکميل ميشود آيا تا به حال نظر مخاطبانتان براي شما الهامبخش بوده است؟ 

گاهي اوقات افراد عادي و تماشاگران معمولي حس‌شان را بيان مي‌کنند و زوايايي را مي‌ببينند که شما آن را هرگز نديده‌ايد و اين براي يک هنرمند جالب است و بالطبع من نيز در پرتو اين الهامات قرار گرفته‌ام.

خانم اصولي از فرايند پذيرش آثارتان در موزههاي معتبر دنيا براي ما بگوييد.

بگذاريد از گرفتاي‌هاي پذيرش اثر در دنيا براي‌تان بگويم. چند سال پيش نمايشگاه انفرادي من در موزه‌ي آقاخان تورنتو به هم خورد. زماني که مي‌خواستند کارها را به موزه‌ ببرند، وقتي فهميدند که کارها در ايران هست بلافاصله نمايشگاه مرا کنسل کردند. يک بار هم در سفري که من در نيويورک بودم يک ايميلي به من زدند و گفتند که ما مي‌خواهيم از شما کار بخريم، لطفاً کارهايي را که داريد و مي‌توانيد به ما بدهيد براي ما ايميل کنيد و من هم تعدادي از کارهايم را ايميل کردم و آن‌ها همه‌ي کارهايم را پسنديدند و گفتند نسخه‌ي اصل اين کارهاي‌تان کجاست، گفتم در ايران هستند. گفتند از آنجايي که ايران تحريم است ما نمي‌توانيم اين کارهاي شما را بخريم و خيلي ناراحت شدند. در آنجا يک کسي بود که کلکتور من بود و تعدادي از کارهايم را در نيويورک داشت، وقتي باهاش در کافه‌اي قهوه مي‌خوردم گفتم موزه‌ي متروپوليتن از من کار مي‌خواست ولي ماجرا اين شکلي شد، برگشت گفت اين که خيلي بي‌انصافي است، هر کسي آرزو مي‌کند کارش در موزه‌ي متروپوليتن باشد. بنابراين من آن کارهاي تو را که قبلاً خريده‌ام، مي‌فروشم به موزه و دوباره کار جديد از شما مي‌خرم، گفتم شما اين نقاشي‌هاي من را دوست داشتيد که خريديد، آيا چنين چيزي امکان دارد؟ گفت اشکالي ندارد مهم اين است اين مشکل پيش آمده رفع شود. خلاصه به موزه‌ي متروپوليتن اطلاع داديم و آن‌ها گفتند هيچ اشکالي ندارد و آن کارهاي مرا از کلکتور من خريدند و نکته‌ي جالب اينجاست به ما گفتند اگر اين کارها را هم در ايران نقاشي کرده بوديد و متريال ايراني استفاده کرده بوديد ما نمي‌توانستيم از شما بخريم ولي چون در امريکا کار کرده‌ايد مشکلي پيش نيامد. بعد که رفتم اجازه‌ي نشر کارم را به موزه بدهم آن خانمي که راهنماي من براي امضاي قرارداد بود، مدام مي‌گفت خيلي خوب شد و خيلي خوشحاليم که اين کارها را در اينجا نقاشي کرده‌ايد. خلاصه از راه حل ايجاد شده خيلي اظهار خرسندي مي‌کردند و… گفتند اگر بخواهيم اين کارها را به صورت کارت پستال و کتاب چاپ کنيم بايد اجازه‌ي شما را داشته باشيم در حالي که در ايران چندين و چندبار در روزنامه‌ها و مجلات و… بدون اجازه‌ي ما آثار ما را چاپ کرده‌اند و پاسخگوي هيچ کسي هم نبوده‌اند و تا خواستيم اعتراضي بکنيم گفته‌اند بايد خيلي هم خوشحال باشيد که ما کار شما را چاپ کرده‌ايم. يک بار هم يک کسي کاري از من را برداشته بود و براي تبليغ فرشي استفاده کرده بود وقتي با آن شرکت تماس گرفتم و گفتم اصلاً کار من براي تبليغ فرش نيست و… مي‌خواهم با مديرعامل آن مجموعه صحبت کنم، کارکنان آن مجموعه آن‌قدر گوشي را دست به دست کردند و آخرش هم مديرعامل را پيدا نکردم و از پيگيري کارم منصرف شدم.

مخاطبان شما عموماً چه کساني هستند؟

مخاطب من مي‌تواند طيف گسترده‌اي از سليقه‌ي سنتي و مدرن باشد. در بين جوان‌ها و قديمي‌ها هستند افرادي که کارهاي مرا مي‌پسندند.

تا به امروز آخرين نمايشگاهتان را در کجا برگزار کردهايد، لطفاً کمي در اين باره براي ما بگوييد.

آخرين نمايشگاهم در گالري شيرين در نيويورک بود. از همين مجموعه قلم‌گيري‌هايم نمايشگاه گذاشتم، همزمان با برنامه‌اي بود با نام «اي‌سيا سوسايتي» (جامعه‌ي آسيايي) و گالري‌هايي که کارهاي هنرمندان آسيايي را در معرض نمايش گذاشته بودند. و بازخوردهاي خيلي خوبي گرفتيم. در اينجا يک آقاي ايراني آمد جلوي يکي از تابلوهايت کلي اشک ريختم يا يک امريکايي آمد گفت اين چيزهاي به اين بدي را چرا به اين زيبايي نشان دادي (با خنده).

از سرنوشت گروه دنا بگوييد به چه منظور خلق شد و به کجا انجاميد؟

گروه دنا را در سال 2001 تاسيس کرديم. هدف‌مان اين بود که سه نسل از نقاشان زن را داشته باشيم و اين گروه را من با همکاري گيزلا تاسيس کردم. مدير و کيوريتور گروه هم خودم بودم. در دنا از دوستان جوان و پيشکسوت براي همکاري دعوت نموديم. تکنيک‌ها و نسل‌هاي متفاوت را انتخاب کرديم و از اول تاسيس گروه دنا تا به امروز 30 نمايشگاه گذاشتيم. در اکثر قاره‌ها نمايشگاه‌هايي برپا کرديم و مي‌خواستيم نوعي هنرمند زن ايراني را معرفي کنيم تا آن ذهنيت نادرست خارجي را نسبت به زن ايراني، تصحيح کنيم. وقتي در خارج از ايران مي‌آمدند نقاشي‌هاي ما را مي‌ديدند، مي‌گفتند ما اصلاً فکر نمي‌کرديم ايران حتي نقاش مرد داشته باشد تا چه رسد به نقاش زن! نمايشگاه‌هايي در فرانسه و اسپانيا و هلند و فنلاند و نروژ و چين و… در کنار آن نمايشگاه‌ها، وورک‌شاپ‌هايي گذاشتيم که بازخورد خيلي خوبي داشت.

آخرين نمايشگاه گروه که خودم کيوريتور آن بودم، به صورت فستيوال در مرکز قنات الاقصا در شارجه برگزار شد. در آن نمايشگاه نقاشي و نمايش فيلم از کارگردانان زن و يا در ارتباط با موضوع زن، تئاتر با کارگرداني زن، گروه موسيقي زن و مجسمه‌ساز زن به مدت يک ماه اجرا شد و خيلي هم موفق بود. در اين نمايشگاه آشنايي و ارتباط‌گيري‌هاي خوبي به وجود آمد. من البته دوست داشتم در شهرستان‌ها هم نمايشگاه برپا کنيم تا به عنوان يک زن ايراني در قالب الگوي زنده روي نسل‌هاي جوان تاثير بگذاربم و آن‌ها ببينند که ما در شرايط مختلف و با سنين مختلف، بيست سي سال است داريم کار مي‌کنيم و آن‌ها به عينه ببينند که مي‌شود کار کرد. در ايران خيلي‌ها فکر مي‌کنند يک زن هنرمند وقتي ازدواج مي‌کند و بچه‌دار مي‌شود ديگر کار هنري‌اش را به کناري مي‌نهد و درگير دلمشغولي‌هاي شخصي خود در امر خانوادگي مي‌شود در حالي که اينطوري نيست و ما نيز دنبال انتقال اين پيام بوديم که زن‌ها با ازدواج تمام نمي‌شوند. خلاصه دنا تنها گروه نقاشان زن در خاورميانه است. اين گروه يک گروه خيلي موفقي بود و به افق‌هاي تازه‌اي دست يافت.

اين اسم را بر چه اساسي انتخاب کرده بوديد؟

دنا اسم زنانه است و البته قله‌ي متواضعي است براي همين دنا را برگزيده بودم.

از نگاه خود به نقاشي و روابط عاطفي و حسي خود با اين هنر رنگارنگ براي ما بگوييد.

نقاشي براي من مثل عبادت است مثل ذکر گفتن است و تسکين مي‌بخشد. در شرايط غم و شادي به سمت و سوي نقاشي مي‌روم و آرامش مي‌گيرم. يک نقاش با جهان دروني خودش در ارتباط است و آن‌قدر نقاشي را دوست دارم که هرگز به بازنشستگي در آن فکر نمي‌کنم حتي دوست دارم پشت ميز کارم با جهان وداع کنم. اين يک غريزه‌ي انساني است مثل آواز خواندن و شعر نوشتن و رقص و غيره. بشر از وقتي که در غار زندگي مي‌کرده نقاشي کرده است. يک بچه تا به ساحل مي‌رسد روي ماسه‌ها شروع به نقاشي کردن مي‌کند.

از آنجايي که شما دست به يک لقاح آگاهانهاي در آثارتان زدهايد و نقاشيهايتان عموماً تلفيقي از نگارگري و نقاشي مدرن است، ميخواستم بپرسم چگونه شد که به اين فهم هنري نائل شديد و چه دستگاه دانايي در پشت اين استراتژي نهفته است؟

من آن موقع که با مينياتور شروع  به کار کردم، رفتم کارهاي اوتامارو را نگاه کردم. اوتامارو يک جسارتي به من داد. از بک زاويه‌ي ديگري به فيگور نگاه کرده و فضاي روزمره را در کارش آورده بود و… که برايم جالب بود. در دوره‌اي رفتم کتب تاريخي را خواندم، يک دوره‌اي به سمت جغرافيا و ادبيات و مينياتور رفتم تا ببينم نخ تسبيح اين هنرها چه چيزي است بعد ديدم روي هنر، معماري و گل‌آرايي ژاپن ورزش ژاپن باهم در ارتباط‌اند، و ديدم آن‌ها فضا را خلوت مي‌کنند ولي مال ما پر و پيچ‌ در پيچ است، از معماري گرفته تا موسيقي و… همين موسيقي ما چه‌قدر فضاسازي مي‌کند تا به نقطه‌ي اصلي برسد. همچنانکه آدم‌هاي رکي نيستيم و براي گفتن يک نه آن‌قدر در دهليز تودرتوي تعارف مي‌پيچيم تا پيام خود را با احتياط اغراق‌آميزي منتقل کنيم. يا اگر چه در فضاي عمومي ديوارهاي کاه‌گلي ملال‌آوري مي‌بينيد ولي وقتي به آن طرف ديوار نفوذ مي‌کني با جلوه‌اي از باغ و بهشت مواجه مي‌شوي و همه‌ي اين فضاهاي تناقض‌آميز يک ميراث تاريخي براي ماست. خلاصه اين هويت در هنر ما نيز رسوخ مي‌کند و خودش را جار مي‌زند.

هنر در ايران همواره از وظيفهي خود فراتر ميرود و وارد حوزهي سياست و قدرت ميشود شما دليل آن را در چه چيزهايي ميبينيد؟

هنر در ايران جور تاريخ را کشيده است، از دست حکام زورگو و در جغرافيايي که با ما بي‌رحم بوده آمديم زيبايي آفريديم و در جاهايي که باغ و گل و گياه نيست، رنگ و روغن برديم و خلاقيت به خرج داديم. فکر مي‌کنم محيط مهم است و ما متاثر از محيط‌ايم، در مواقعي مي‌بينيم يک آرتيست بعد از مهاجرت دچار رکود شده و نتوانسته چيزي خلق کند. بنابراين محيط ما را به اين سو و آن سو مي‌برد.

خانم اصولي چرا رفتيد سراغ مينياتور؟

اين هنر ريشه در تاريخ ما دارد و از اعماق آن سرچشمه مي‌گيرد و حيف است فراموش شود، من هم در همان اوايل که شروع کردم مينياتور کار کنم همه شروع کردند به مخالفت ورزيدن با من! از اساتيد و دوستان گرفته تا نزديکان. به من مي‌گفتند چنين چيزي از تو بعيد است چون فکر مي‌کردند مينياتور يک بن‌بست است و سال‌ها طول کشيد تا يک عده بپذيرند اين بن‌بست نيست. بعضي‌ها مي‌گفتند چرا آثار من را در بيـنال نقــاشي قـرار دهند بايد با مينياتوريست‌ها دسته‌بندي شود از آن طرف هم مينياتوريست‌ها مي‌گويند او مينياتوريسـت نيسـت و آبروي مينياتـور را برده و… با اير‌براش کار مي‌کند و کار خودش را خيلي راحت کرده است، در حالي که ايربراش بخش سخت کار من است. در اين وسط هميشه شکنجه مي‌شدم ولي در نهايت نقاش‌ها من را پذيرفتند و خودم هم بيشتر خودم را نقاش مي‌دانم تا مينياتوريست. ولي بايد بگويم از آنجايي که در رشته‌هاي مختلف تحصيل کرده‌ام و تکنيک مينياتور را هم ياد گرفته‌ام از اين شرايط توانسته‌ام شيوها‌ي در کارم داشته باشم. مثلاً اگر گرافيک و انيميشن ياد نگرفته بودم و هنر غرب را نمي‌شناختم قطعاً زاويه‌ي ديدم اين نبود. بنابراين شيوه‌ي نقاشي‌اي که من دارم وابستگي زيادي با هنر سنتي و مينياتوري ايران دارد، با ادبيات و شعر ايران دارد. براي نقاشي چون من اين چيزها مهم است. بايد از اين ذخاير استفاده کرد و ايده‌اي را فراهم نمود. نهايت امر اينکه کاش دانشجويان که تکنيک مينياتور را ياد مي‌گيرند، هم با هنر قديم و معاصر غرب آشنا شوند و ويدئو آرت، چيدمان و رسانه مختلف را بشناسند هم با هنر عکاسي آشنايي پيدا کنند تا به فضاي وسيع‌تري برسند.

خانم اصولي در ايران هميشه بين سنت و مدرنيته جدالي وجود داشته و در 150 سال گذشته هيچ گفتگوي فلسفي ميان اين دو تفکر صورت نگرفته است و در بهترين وجه در کنار برخوردهاي خشن، کولاژ ايدئولوژيک ميان اين دو مقوله داشتهايم ميخواهم بدانم اين مسئله در عرصهي نقاشي چگونه عمل کرده است؟

ببينيد در ايران، هنر سنتي مسير خودش را طي مي‌کند، هنر مدرن نيز به راه خودش مي‌رود. هــر کـدام به راه جداگانه‌اي مي‌روند و اين دو هنر هيچ گفت‌وگويي باهم نداشته‌اند اگر چه برخي نقاشان مدرنيست تلاشي در عرصه‌ي مينياتوري کرده‌اند ولي به شکل بنيادي در پي تعامل با آن نبوده‌اند، اينکه وارد فضاي مينياتور شوند و ارتباط معناداري با آن داشته باشند نبوده است. يکي از کارهايي که خود من کرده‌ام اين است که يک تغييراتي در ساختار مينياتور به وجود آورده و پيوندي بين هنر مدرن و سنتي ايجاد کرده‌ام.

پاکستاني‌ها در کنار اينکه مدرسـه‌ي هنـــر سـنتي داشتند يک مدرسه‌ي هنر مدرن نيز  درست کرده‌اند و آرتيست‌هاي پاکستاني که نسل جواني هم هستند تلفيقي بين اين دو هنر ايجاد کرده‌اند و قبل از ما در کشورهاي دنيا به ويژه در آمريکا مطرح شده‌اند نقاشاني مثل شه‌ضيا سکندر و عمران قريشي و…. اين‌ها تکنيک مينياتور را ياد گرفتند و نگاه به هنر غرب را هم داشتند، با چنين درکي تفاوت‌هاي عمده‌اي در مينياتور ايجاد کردند و چون تکنبک‌هاي مينياتور را داشتند و هنر غرب را هم مي‌شناختند و از آن فضاي سنتي بيرون رفته بودند خيلي با اقبال مواجه شدند و در حال حاضر کارهاي آن‌ها در دنيا اعم از موزه‌ها و گالري‌ها به شکل قابل قبولي ديده مي‌شود ولي ما در ايـران چنيـن کـاري نکـرديم، مدرنيسـت‌هـاي ما مينياتوريست‌هاي ما را رد کردند و هميشه هم با قاطعيت گفتند اين راه بن‌بست است و راه به جـــايي نمي‌بــرد مينياتوريست‌ها هم گفتند که اين يک سهل‌انگاري و يک کار بي.معني و دم‌دستي اســت و به کـار نمي‌آيـد، بنابراين خيلي سخت است يک ميزگردي باهم بگذاريم و گرد يک ميز بنشينيم و به يک نتيجه‌ي روشن و ايده‌ي جديدي برسيم. اين ماجرا موجب واگرايي شد و مينياتوريست‌ها در فضاي سنتي خود باقي ماندند.جا دارد اشاره کنم که چند سال پيش يک نمايشگاهي به عنوان کيوريتور کار کردم با عنوان «جلوه‌هاي نگارگري در هنر معاصر ايران» شش ماه روي اين مسئله کار کردم و تعداد 200 تابلو از 70 نقاش جمع کردم که هر کدام از اين‌ها به نوعي تحت تأثير مينياتور هستند. از حدود هفتاد و چند سال پيش که از مکتب تهران که دوباره مينياتور به شکلي احيا شده بود برخي از کارها را آوردم در موزه‌ي امام علي به نمايش گذاشتم. اين نمايشگاه در سه طبقه برگزار شده بود، يک طبقه‌ي اين نمايشگاه به مينياتور سنتي اختصاص داشت و طبقات ديگر به آثار نقاشان معاصر که هر کدام با يک بخشي از مينياتور رابطه برقرار نموده و آن را متحول کرده بودند، بعضي‌ها نيز به صورت دوره‌اي برداشت کرده بودند، يک همايشي هم در کنار اين نمايشگاه گذاشتنه بودند و… نکته‌ي حيرت‌آور ماجرا اينجاست که اين نمايشگاه جدي گرفته نشد و به خاطر جابه‌جا شدن مديريت، حتي کاتالوگ نمايشگاه در نيامد، در حالي که من خيلي براي ابن کار خيلي زحمت کشيده و از جاهاي مختلف تابلوها را جمع‌آوري کرده بودم. دلم مي‌خواست اين نمايشگاه آموزشي باشد و بدون انکار همديگري به دستاوردهاي ارزنده‌اي برسيم ولي خب موفق نشديم.

نقاشي ما در حال حاضر در چه وضعيتي قرار دارد؟

هنر و نقاشي ايراني حرفي براي زدن دارد، خيلي‌ها نسبت به هنر معاصر خودمان نااميدند ولي من اميدوارم و در بين جوانان افراد مستعد و خلاقي داريم. بايد بدانيم که در دوره‌ي گذار قرار گرفته‌ايم و اساساً هنر ارزش مادي قابل توجهي پيدا کرده که قبلاً نبوده، در کنار اشکالاتي که دارد محسناتي هم دارد، به تدريج وارد فضاي حرفه‌اي مي‌شود و ما نمي‌توانيم در فضاي رمانتيک باقي بمانيم. به هر حال بايد با دنيا همراه شويم و با آن‌ها حرکت کنيم.

روابط بين نسلي نقاشان ما در چه وضعيتي است، آيا امروز موقعيت همنشيني و همافزايي باهم فراهم است؟

من به تلفيق نيروي جوان و پيشکسوت معتقدم چون خودم هم در دوره‌ي جواني از آدم‌هاي باتجربه آموخته‌ام و امروز نيز از جوان‌ها چيزهاي جديدي را مي‌آموزم، جوان‌ها خيلي جذاب‌اند و بايد به اين باور برسبم که ما در کنار هم دنياي جديدي را مي‌سازيم. انرژي و اميد و انگيزه‌ي جوان‌ها در کنار تجربيات پيشکسوت‌ها الهام‌بخش است، ما نبايد اين فرصت را ناديده بگيريم. من خودم هم اين مسير را مشتاقانه طي کرده‌ام. ما يک نسل آرمانگرا بوديم ولي نسل امروز عملگراست، موقعيت و طبيعت و جهان چنين چيزي را ايجاب مي‌کند، در هنر هم آرمانگرا بوديم و اساساً ما در آن دوره که وارد هنر شديم کسي درآمدي در نقاشي نداشت و نقاشان ما کارهاي ديگري مثل تدريس و… داشتند.

نظرتان نسبت به کار و کارنامهي نسل نقاشان بعد از خودتان چيست؟ شرايط امروز در مقايسه با دورهاي که شما ظهور کرديد چه ضعف و قوتي دارد؟

نقاشاني که الان هستند به قيمت و به شيوه‌ي کار و تقاضا فکر مي‌کنند. به عبارتي به کاري که به حراج مي‌رود مي‌انديشند و اينکه مطابق ميل مشتري اثري را خلق کنند تا بتوانند خوب بفروشند. اين‌ها يک خوش‌شانسي و يک بدشانسي نسبت به ما دارند، خوش‌شانسي‌شان اين است که آثارشان به خارج از ايران و به يک گالري خوب برود و يک آينده‌ي خوب براي‌شان فراهم شود، بد شانسي‌شان هم اين است که طبق خواسته‌ي متقاضيان کار کنند و به سليقه‌ي مشتري محدود شوند.

يعني شما هيچ وقت کار سفارشي انجام ندادهايد؟

هميشه سعي کرده‌ام خودم باشم و به کاري اهتمام ورزم که مورد علاقه‌ي خودم است.

با توجه به اينکه به سبک نقاشي و نگارگري دورهي صفوي علاقمنديد ميخواهم بپرسم روند تاريخ نقاشي ايران را از دورهي صفوي به اين سو چگونه ارزيابي ميکنيد؟

ما تاريخ هنرمان در طول تاريخ گسست‌هاي پي‌در پي‌اي را داشته است، اين قطع و وصلي‌هاي مکرر ناشي از ظهور قدرت‌هاي مختلف است که قبل از خود را انکار مي‌کنند و بعد از خودشان را به حساب مي‌آورند. اين مسئله‌ي مزمن تاريخ ماست. به عنوان مثال ما در قبل از انقلاب پنج دوره بينال داشتيم ولي وقتي دوباره آمديم بينال درست کنيم از اول گفتيم بينال اول، بينال دوم و… ولي وقتي در اروپا و هر جايي ديگر قدرت‌ها تغيير پيدا کرده‌اند و اتفاقي افتاده بينال‌ها و فرايندها به هم نخورده‌اند. اما در ايران اين گسست‌ها در همه چيز رخ مي‌دهند. به عنوان مثال از دوره‌ي صفويان در اصفهان آثاري باقي مانده که واقعاً نقاشي‌هاي ارزشمندي هستند، خيلي اوقات مي‌بينيم روي اين‌ها را گچ گرفته‌اند و نقاشي‌هاي ديگري جاي آن کار کرده‌اند و من بارها با خودم مي‌گويم چگونه اين افراد از ميان اين همه جاي خالي، درست مي‌روند روي آن بخشي که نقاشي در آن نقش بسته را محو مي‌کنند و يک نقاشي ديگري روي آن مي‌کشند. يا مثلاً روي آجرهاي بسيار زيبا آجر گرفته‌اند و کاشي کار کرده‌اند يا برعکس روي يک کاشي بسيار شکيل زيبا را گچ گرفته‌اند و روي آن آجر کار کرده‌اند، که حقيقتاً اين همه بدسليقگي حيرت‌آور است! اين البته خصلت ما را نشان مي‌دهد ما اگر بخواهيم هر دوي اين هويت هنري را حفظ کنيم بايد چي کار کنيم!؟ همچنان که مي‌بينيد ما اينجا هم قبل از خودمان را انکار کرده‌ايم و سنگ بنا را دوباره از اول و از خودمان گذاشته‌ايم. انگار قرار نيست ما يک روند تاريخي را رعايت کرده و به حافظه‌ي تاريخ خود احترام بگذاريم. ما بايد به اين فهم برسيم که نبايد به دنبال حذف گذشته باشيم. بايد آن را خوب بشناسيم تا بتوانيم ضعف و قوت‌هاي فرهنگ و تمدن خودمان را درک کنيم. انکار نمودن و پاک کردن، نادرست‌ترين ديدگاه نسبت به جهان است. تمام.