هنر نو، تبلور فلسفهي ترديد است
گفتو گو با حميد رحمتي، نقاش و منتقد هنري
حسين نجاري
تاريخ هميشه معاصر است، اگر اين سخن بندتو کروچه را بپذيريم ميتوان گفت ميراث گرانبهاي تمدن بشري اعم از معماري و نقاشي و موسيقي و فلسفه و شعر و… با ما معاصرند.
نقاشي اين الههي باستان هنوز معاصر است و اغواگريهاي خودش را دارد و هر چه بيشتر در تالارهاي اين قصر پيش برويم پژواک صداي شاهدِ پردهنشينِ آن بيشتر طنينانداز ميشود.
اگر چه امروز نقاشي و هر هنر ديگري به جاي روايت به توصيف بپردازد به ديروز تعلق دارد و ما ديروز را از دست دادهايم و انسان معاصر از آينده به امروز مينگرد. آيندهاي که آن سوي تردميل است و ما هر چه به سمت آن ميدويم به گذشته ميرويم.
اين الههي دست نيافتنيِ روزگاران دور، طي قرنهاي متمادي در خدمت کليسا بوده و روح تغزلياش را به غايتگرايي اين نهاد کهن بخشيده بود ولي با حفظ همان زيبايي، پرده برانداخته و از حرم خويش برون تاخته است. زيباروي قصهگويي که امروز در کوچه و خيابان به روايت شهر و سرنوشت شهروندان آن ميپردازد. الههاي که از جاهطلبيهاي خود فرود آمده و در جستجوي انسان امروز است و اين بار، انسان معاصر از آن روي برتافته و در جستجوي معشوق ديگري است!
به عبارتي، امروز نقاشي چون آيين فرقهاي مخفي است که در حاشيهي جامعه برگزار ميشود و تعداد محدودي از دوستداران آن در اين مناسک معنوي شرکت ميکنند. اين جانِ کهن بيشتر از اينکه روابط خود را با جريانهاي جديد و جانهاي متجدد برقرار کند دل به دنياي موزهها سپرده و رو به قبلهي آن نهاده است و البته اين اقتضاي زمانه و دنياي امروز است. ديگر جامعه به جاذبههاي آن و جهان زيستياش توجهي ندارد و نقاشان با همهي عظمتشان، پيامبران بيقوم و خويش زمانهي خويشاند.
به عبارتي شمايل نقاشي در مقايسه با رخسار برافروختهي سينما و پويانمايي، چهرهاي موميايي شده است که در قصري قديمي به تماشا گذاشته تا دلدادگان تاريخ به ديدنش بر آن قصر و تالار روند و به مغازله با آن بپردازند.
کدام فستيوال نقاشي را ميتوان با جشنوارههاي اسکار و کن و ونيز و برلين و… مقايسه نمود!؟ گويا نقاشي به دليل فقدان حرکت و محدوديتهاي مهم ديگر نتوانسته است به روح خدمت کند و به جبر روزگارِ نوگرا، به حاشيه رانده شده است. ايستايي ولو در فرم و شکل، نوعي به ضد مزيت بدل شده است و هر آن چه که از نيروي حرکتي بيبهره است اگر هم از تخت نيفتاده باشد، بخت برگشته است و به تدريج به کنج و کنارههاي آن رانده ميشود.
در روزگاراني که تاريخ به کندي حرکت ميکرد و روح آن از رخدادهاي پياپي، مشوش نشده بود، نقاشي نيز اين همه دچار بحران موقعيت نشده و مرجعيت آن به مخاطره نيفتاده بود ولي امروز که تاريخ بيرحمانه ميتازد و به پيشگاه هيچ پادشاهي فرود نميآيد و هيچ عنايتي به اعتصاب هيچ عقربهاي ندارد ديگر چه جاي شعر و نقاشي!
اگر چه نقاشي نيز چون هنرها و هويتهاي ديگر تن به تناسخ داده و با نگاه مخصوص خود به کشف جنبههاي متفاوت هستي ميکوشد ولي امروز در جهان گذراني به سر ميبرد که ديگر ازآنِ او نيست و يا جهاني که در آنيم متعلق به عصر نقاشي نيست!
زمان تغيير کرده و زمانه با هنرهايي حرکتي همراهتر است و از اين روست که امروز سينما و انيميشن، جهان را به تسخير خود درآوردهاند. نقاشي، کشتياش به سوي نيستي ميرود در حالي که جهان با آوازهاي اپراياش، همراهياش ميکند.
امروز ميتوان گفت نقاشي تنها براي نقاشان به دنيا ميآيد، همانگونه که نقاشان براي آن به دنيا آمدهاند و يکي از اين نقاشان نوگرا و نظريهپرداز؛ حميد رحمتي است که جان جهنده و طغيان تخيلاش از او چهرهي جداگانهاي ساخته، جان تازهاي که ضوابط و قواعد رسميت يافتهي دانشگاهي را به هيچ ميانگارد و در پشت مرزهاي اينگونه نوگراييِ معين نيز نميماند. اساساً او از جهاني که احاطهاش کرده است چندان پيروي نميکند و به آساني خود را با نظام حاکم وفق نميدهد و اين نه به خاطر آن که اين نظام هيچ معنا و مفهومي ندارد بلکه از اين روست که او در آن نظم، هيچگونه معنايي نمييابد. او تمامي اين چهارچوبها را پس ميزند و تا مرز ناشناختهها پيش ميرود. رحمتي دانشآموختهي دانشگاه تهران است و مقيم امروزِ آلمان. او از همان سالهاي نخست دانشجويي به خواست استادش «رويين پاکباز» به پژوهش و انتشار مقالههاي پژوهشي در مطبوعات سالهاي دانشجويياش پرداخت و تمام سنت نقد در دهههاي پيشين را زير و رو نمود و طرحي نو درانداخت. او نقدهاي هنري و متون فلسفي را نه فقط به زبان فارسي که به انگليسي ميخواند و حاصل مطالعه و انديشههاي هنرياش را منتشر ميساخت. رحمتي، جان عشاق، سپندِ رخِ خود دانستن را از حافظ آموخته و اينگونه با مقالاتاش (دربارهي ژان بودريارِ فرانسوي)، دل از شاملو برده بود و به گفتهي سردبير وقت «آدينه»، شاعرِ سرکشي چون شاملو به دقت نوشتههاي او را پي ميگرفت. شاملويي که شلاق بيرحمانهاش به ناروا بر گردهي بزرگان هنر و ادب ايران زمين فرود آمده بود ولي همين روح سرکش در برابر عصـيان روحي جوان، زانو زده و شکوهمندانه چشم بر نوشتار و گفتار او دوخته بود. مقالات او در مجلات معتبر آن روزها: آدينه، مفيد، دنياي سخن، گردون و… جاري بود و ناماش از نوجواني در کنار نامدارترين شاعران و نويسندگان، آن سالها ميدرخشيد. از شاملو و براهني گرفته تا مجابي و لاشايي و هانيبالالخاص… القصه گفتوگوي ما را با حميد رحمتي بخوانيد:
جناب رحمتی پروسهی خلق یک اثر هنری برای شما چه مراحلی را طی میکند؟
فرآیند خلق یک اثر هنری بازتابی از گفتوگوی درونی من با جهان است؛ مناظرهای که به زبان خط و رنگ در جهان بیرون منعکس میشود. این سفر، هرچند شخصی، تلاشی است برای نظمبخشی به آشفتگیهای ذهنی و ایجاد هماهنگی در زندگی و جهان پیرامون.
ایدههای اولیهی آثارم از مشاهدات، تجربههای زیسته، رویدادهای اجتماعی معاصر، و کاوش در تاریخ و سنت سرچشمه میگیرد. این الهامات ابتدا به صورت طرحهای اولیه روی کاغذ، آیپد یا کلاژ با مواد مختلف شکل میگیرد. سپس، با جستوجوی ایده و اجرای آن روی بوم ادامه مییابد. بوم فضایی است که در آن عناصر بصری نظیر خطوط و رنگها، زبان زندهای برای بیان احساسات و تفکرات من میشوند. هرچه ابعاد بوم بزرگتر باشد، لذت و چالش کار نیز افزایش مییابد.
آثار هنری من بازتابی از احساسات و نگرشهای متفاوت در دورههای مختلف زندگیام هستند. با گذشت زمان، این آثار اغلب مورد بازبینی و بازآفرینی قرار میگیرند. گاهی نیز به آثار گذشته بازمیگردم و آنها را با توجه به تغییرات فکری و عاطفی خود بازتفسیر یا بازپردازش میکنم. این فرآیند، شبیه به بازنویسی داستانی است که روایت تازهای از آن بیان میشود.
اگر نقاشی را به ادبیات تشبیه کنیم، خطوط و رنگها مانند واژگان هستند؛ ترکیب و کاربرد متفاوت آنهاست که اثری منحصربهفرد میآفریند و فرصتی برای کشف و شهود نوین پیش روی هنرمند و مخاطب قرار میدهد. اثر هنری برای من، تجربهای فراتر از یک عمل خلاقانه است. این فرآیند جستوجویی بیپایان است که از زیستن در لحظه آغاز و تا یافتن معنای زندگی در بستری فراگیرتر و ژرفتر. هر اثر، پلی است به سوی آینده و بخشی از گفتوگوی فکری جامعه.
شما به نقش مشاهدات و عوامل محیطی و رویدادهای اجتماعی در ایدههای خود اشاره کردید فکر میکنید این مولفهها تا چه حدی در آفرینش اثر هنریتان تاثیرگذارند؟
تأثیر محیط و رویدادهای اجتماعی در آثار هنری من بسیار بنیادین است. زیستن در دورانی پر از تغییرات، تنشها و چالشها، انقلابها و اعتراضات و بحرانهای اقتصادی و تحولات فرهنگی، بهطور ناخودآگاه بر شیوهی تفکر و سبک هنری من اثر گذاشته است. آثار هنرمندانی که به مضامین اجتماعی توجه ویژه داشتهاند، برای من الهامبخش بودهاند و کار آنها از رنگها و ضربههای قلممو گرفته تا فرم و ترکیببندی، در کارهای من نیز بازتاب یافته باشد.
سبک نئو اکسپرسیونیسم به من امکان میدهد که رویدادها و چالشهای اجتماعی را نه بهصورت بازنمایی مستقیم، بلکه با اغراق در رنگها و فرمها بهشکلی تأثیرگذار و احساسی به تصویر بکشم. برای نمونه، در دورانهایی که تحت تأثیر بیثباتی یا سرکوب بودهام، رنگهای تیره و ضربههای خشنتر بر آثارم غلبه داشتهاند. در مقابل، زمانی که امید و نشاط بیشتری درونم جاری بوده است، رنگهای شادتر و روشنتر و حرکات آزادتر در نقاشیهایم نمایان شدهاند. به این ترتیب، هنر برای من پلی است میان دنیای درون و شرایط اجتماعی بیرونی.آثار هنریام بازتابدهندهی موضوعات مرتبط با مسائل معاصر، از جمله جایگاه زنان و تلاش برای برابری جنسیتی در ایران هستند. تجربهی مهاجرت به آلمان و زندگی در فرهنگی متفاوت نیز افقهای جدیدی برای من گشوده و فردیت و هویت مرا در قالب ترکیبی از گذشته و حال، سنت و مدرنیته، و ارتباط میان شرق و غرب تقویت کرده است. این تغییرات، زمینهای نو برای اندیشه و خلق اثر فراهم آوردهاند.
آقای رحمتی چه اندازه در منابع معرفتی تاریخی خودمان، کند و کاوی داشته و چه قدر از این هویت تاریخی، فرهنگی بهره بردهاید؟
ما نخستین نسل دانشجویانی بودیم که پس از انقلاب فرهنگی وارد دانشکده هنرهای زیبا شدیم، در دورانی که پرسش هویت و بازگشت به سنتهای بومی به یک دغدغهی جدی در فضای دانشگاه و جامعه تبدیل شده بود. این جریان فکری ما را تشویق کرد تا بهصورت نظاممند به مطالعهی منابع تاریخی و سنت تصویری گذشته ایران و جهان بپردازیم و کاوشی نظری و عملی در هنر ایران داشته باشیم.
اساتید برجستهای مانند رویین پاکباز، با تکیه بر آموزشهای دقیق و پژوهشهای دامنهدار، تأثیر عمیقی در مسیر فکری و هنری ما گذاشتند. آنها ما را به اندیشهی عمیقتر دربارهی هنر، ادب و فلسفهی ایرانی ترغیب کردند. در همان سالهای ابتدایی دانشجویی، که ولع سیریناپذیری برای یادگیری داشتم، زمانم میان کارهای نظری و عملی تقسیم میشد. در این دوران، با تشویق مداوم استاد پاکباز به نوشتن و ارائهی ایدههایم، به مقالهنویسی مطبوعاتی روی آوردم و سنت نقد هنری را از دهههای پیشین بررسی و مطالعه کردم.
مطالعاتم در کتابخانهی مرکزی دانشگاه تهران و کتابخانهی دانشکده هنرهای زیبا بسیار غنی و پرثمر بود. آثاری از رنسانس، اسطورههای هندی و یونانی، دیوارنگارههای مکزیکی، هنرهای مصر باستان و بینالنهرین، و همچنین هنر بومیان استرالیا و آفریقا برایم صرفاً اشیا نبودند؛ این آثار، گنجینههایی از اندیشههای انسانی و تاریخ زیستهی بشر بودند. این دوران با یادداشتبرداریهای مستمر و تحلیل دقیق همراه بود و توانستم به حافظهی فرهنگی و تاریخی تصاویر نقبی بزنم.
یکی از نقاط عطف زندگی حرفهایام، همکاری با استاد پاکباز در تألیف «دایرهالمعارف هنر» بود، که باعث شد فهم و دانش من از هنر بومی و جهانی عمیقتر شود. این تجربه، همراه با بازدید از نمایشگاههای هنری و تحلیل منطق تصاویر، تأثیری ماندگار بر دیدگاه هنری و آفرینشهای من گذاشت.
از حدود بیست سالگی، فعالیت در نشریات معتبری مانند آدینه، مفید، گردون و تندیس به من این امکان را داد که تفکراتم را توسعه داده و با بزرگان ادب و هنر در تعامل باشم. این تجربهها، درسهای عمیقی از فروتنی و دانش برای من به همراه داشت. در کنار این تجربیات، حضور و تعامل با نامآورانی چون شاملو، بهبهانی و مختاری، مرا به شناختی عمیقتر از هویت فرهنگی و تأثیر آن بر آثار هنری رهنمون ساخت. این آموختهها، بخشی از هویت حرفهای من را شکل داده و نقش مهمی در مسیر هنری و فکریام ایفا کردند.
به نظر میرسد شعر امروز ما از میراث کهن خود به خوبی تغذیه کرده و اکنون با پشتوانهی عظیم فرهنگی بارور شده است. در حالی که نقاشی معاصر ما از نگارگری و نقاشی ایرانی به عنوان ذخایر فرهنگی خود بهرهی چندانی نبرده است. شما دلایل آن را در چه چیزی میدانید؟
شعر فارسی، به لطف پیوند زبانیِ دیرینه با مخاطبش و ارتباط عمیق با سنت، توانسته عناصر کهن را به شکلی زنده و معاصر بازآفرینی کند. اشعار نوآورانی همچون نیما یوشیج، فروغ فرخزاد و سهراب سپهری، با وجود نگاه مدرنشان، همچنان ریشه در تصاویر و مفاهیم کلاسیک دارند. این پیوستگی توانسته شعر معاصر را بهعنوان حافظهی میراث غنی ادبی ایران زنده نگه دارد. اما نقاشی معاصر ایران، بهویژه پس از مواجهه با هنر غرب در دورهی قاجار، مسیری متفاوت پیموده است و مواجههی جامعه با مدرنیته، نوعی گسست ناخواسته میان هنر معاصر و میراث گذشته را بازتاب داده است.
ورود سبکهای مدرنیسم، نظیر کوبیسم و اکسپرسیونیسم، نقاشان ایرانی را بیش از پیش به سوی واقعگرایی و مفاهیم مدرن غربی سوق داد. این تغییرات، ناشی از شوک ناشی از مدرنیزاسیون و تأثیر عوامل نوپدیدی چون عکاسی، سینما و چاپ بود که سبکهای تصویری متفاوتی را به هنرمندان ایرانی معرفی کرد. نگارگری ایرانی، با اصول خاصی همچون فضاهای تخت، عدم پرسپکتیو و روایتگری نمادین، مبتنی بر مفهومی پایدار از زمان بود و گذر زمان به آن راه نمییافت. با وجود قرابتهای ساختاری نگارگری با برخی جنبههای هنر مدرن، تفاوتهای بنیادی آن با ساختار نقاشی غربی باعث شد بسیاری از هنرمندان دورهی قاجار و پس از آن، نگارگری را بهعنوان هنری سنتی و تزئینی قلمداد کنند و کمتر به آن رجوع نمایند.
تلاشهای زیادی برای پیوند دادن نگارگری با نقاشی مدرن صورت گرفت؛ هنرمندانی نظیر محمد احصایی و پرویز تناولی، با استفاده از خوشنویسی و نمادهای عرفانی، توانستند ارتباطی میان گذشته و حال ایجاد کنند. اما این تلاشها در نهایت محدود باقی ماندند و زبان بصری مشترکی که بتواند میراث نگارگری را در قالبهای مدرن زنده کند، شکل نگرفت. این امر تا حدی ناشی از ماهیت شخصی هنر در دوران معاصر است که کاربرد زبان عام و مشترک را دشوار میکند، چرا که تکیه بر جهان فراتر از ادراکات شخصی، با نگاه مدرن انسان امروزی ناسازگار است.
شعر توانسته این پیوند را حفظ کند، چرا که زبان شعر، برخلاف زبان بصری نقاشی، هنوز میان مخاطبان فارسیزبان زنده است. شعر نیازی به بازسازی ساختاری نداشت؛ عناصر نو به موازات ریشه های کهن بهطور طبیعی در آن بازتاب یافتهاند، در حالی که نقاشی معاصر، مجبور به ایجاد تلفیق میان ویژگیهای نگارگری و سبکهای مدرن غربی شد که به دلیل پیچیدگیهای ذهن معاصر چالشبرانگیز بود. بازاندیشی در ارزشها و میراث بومی میتواند راهی نوین برای هنرمندان امروز بگشاید، همانگونه که شعر معاصر توانست با ترکیب سنت و نوگرایی، زبانی زنده و پویا بیافریند.
جناب رحمتی امروزه نقاشی رئالیستی (کلاسیک) و غیرآبستره که در صدد تلاش عقلانی برای بازنمایی واقعیت است به بنبست رسیده و دیگر به لحاظ بازنمایی و شکار واقعیت به درد نمیخورد، به عبارتی نقاشی رئالیستی ورشکست شده و دستش خالی است، میخواهم بدانم در دنیای امروز کدام سبک از نقاشی بیشتر مورد اقبال مدرنیستهاست؟
در دنياي امروز، نقاشي رئاليستي يا کلاسيک که به دنبال بازنمايي دقيق «واقعيت» است، ديگر جايگاه گذشته را ندارد و اين امر بهويژه در ايران، ميان مدرنيستها مشهود است. دلايل اين تغيير را علاوه بر تحولات تکنولوژيک و انواع باور ناپذير امکاناتي که بشر امروز براي بازنمايي عيني دارد، ميتوان در تحولات مفهومي هنر معاصر جستجو کرد. نقاشي معاصر بيشتر به سمت بيان مفاهيم، احساسات و نقدهاي اجتماعي يا سياسي گرايش پيدا کرده است و ديگر آن تمرکز بر بازنمايي عيني را ندارد. در اين شرايط، سبکهاي متنوعي به جاي رئاليسم کلاسيک، در ميان هنرمندان رواج يافتهاند. با امکاناتي که امروزه هوش مصنوعي و امکانات نوین چاپ و تکثیر در حد تقلید انواع سبکها و چاپ سه بعدی در اختيار هنرمندان ميگذارد بازنمايي مکانيکي در هيچ عرصهاي از کار خلاقه جايي ندارد.
يکي ازپيامدهاي اين تحولات، پيدايش و گسترش هنر مفهومي است. هنري که تأکيد را از فرم به ايده منتقل کرده است. در اين نوع هنر، شايد ظاهر يک نقاشي ساده يا مينيماليستي به نظر برسد، اما معمولاً در عمق آن، مفهومي قوي و چندلايه وجود دارد. اين تغيير نگرش باعث شده است که نقاشي ديگر صرفاً ابزار نمايش موضوعات آشنا يا به قول معروف واقعيت نباشد، بلکه مکاني براي تأمل و پرسشگري شود. البته نقاشي فيگوراتيو معاصر نيز مسيري است که همچنان به حيات خود ادامه ميدهد و همچنان از اشکال انساني و محيطهاي آشنا استفاده ميکند، اما اغلب از آنها آشنايي زدايي ميکند و يا در چنان غرابتي تصوير ميکند که در نهايت آنها را به سمت مفاهيم انتزاعي و معاني نمادين هدايت ميکند. اوج اين رويکرد کار هنرمندان نئوسورئاليست است. در ايران، هنرمنداني هستند که همچنان با بهرهگيري از اين سبک، بحرانهاي هويتي و اجتماعي از جمله مسائل زنان را بيان ميکنند.
نئو اکسپرسيونيسم با تأکيد بر احساسات و بيانگري قوي از طريق رنگها و ضربههاي آزاد قلم، فضايي فراهم کرد که هنرمندان بتوانند تجربههاي شخصي يا اجتماعي خود را بدون محدوديتهاي واقعگرايانه به تصوير بکشند. اين سبک، به دليل آزادي در فرم و محتوا، همچنان طرفداران بسياري دارد. در مقابل اين همه تنوع، رئاليسم کلاسيک بهعنوان سبکي که بر بازنمايي عيني تأکيد دارد، کمتر ميتواند با جهان پيچيده و چندلايهي معاصر همخواني پيدا کند. هنرمندان معاصر به دنبال تحليل و تفسير واقعيت هستند، نه بازنمايي صرف آن. به همين دليل، نقاشي امروز بيش از هر چيزي به سمت بهچالشکشيدن واقعيت و تعريف دوبارهي آن حرکت کرده است. پستمدرنيسم داستان ديگري است. با شکستن مرزهاي سنتي ميان سبکها، اجازه داده است که هنرمندان عناصر مختلف از رئاليسم، آبستره و حتي سنتهاي بصري را در کنار هم بياورند. اين ترکيبها گاه روايتگر پيچيدگيهاي دنياي امروز هستند و از عناصر گذشته براي بازانديشي و نقد حال استفاده ميکنند.
جناب رحمتی علاوه بر اشارهی مکرر به موضوع و مسائل زنان در این گفتوگو، زن و مضمون و مفهوم زنانه در نقاشيهايتان نیز حضور چشمگيري دارد و البته در شعر و ادبيات معاصر ما نيز اين مضامين بسامد بالايي داشتهاند ميخواهم بپرسم فکر ميکنيد شما چه قدر در تعميق و توسعهي جهان زنانه و نرمالسازي جامعهي ايراني نقشآفريني کردهايد؟
موضوع زن و مفاهيم زنانه، در تاريخ هنر، همواره جايگاه ويژهاي داشته است. از نقاشان پيشروي مدرن همچون کوربه، مانه و پيکاسو گرفته تا هنرمندان فمينيست دوران معاصر، زن همواره در مرکز توجه بوده است. زن نه فقط به عنوان موضوعي زيبايي شناختي، بلکه به عنوان نماد تحولات اجتماعي، سياسي و فرهنگي در آثار هنري بازتاب يافته است. امروزه حتي تاريخ هنر اروپا با عنايت به اين موضوع از نو نگاشته ميشود تا زنان مهمي چون آرتميسا جنتلسکي همان قدر ديده شوند که هنرمند معاصرش کاراواجو. فريدا کالو همان قدر موضوع نقد هنري باشد که شوهرش ديه گو ريورا. در ايران نيز، اين موضوع کانوني در شعر، ادبيات و البته مبارزات اجتماعي چند دههي اخير نقش محوري داشته است. تصوير زن ايراني، با تمامي شکوه و دردِ توأمانش، نمادي از پيچيدگيهاي جامعهي ايراني و تلاش براي عبور از چالشهاي معاصر ايران بوده است.
ارزيابي تأثير اجتماعي يک هنرمند بر فرآيندهاي گستردهي اجتماعي کار سادهاي نيست و به زمان و تحليلهاي عميقتر محققان و منتقدان نياز دارد. اما بهعنوان يک هنرمند، تلاش کردهام تا پردهي دروغين و تبليغاتي را که چهرهي زن در جامعهي پرچالش ما را تحريف کرده، کنار بزنم و به جاي بازنمايي کليشهاي، زيبايي قراردادي و لطافت صوري، رنج و درد و مبارزهي زنان ايراني را به تصوير بکشم. اين تلاش، براي من نه صرفاً بيان زيباييشناختي، بلکه نوعي مواجهه با حقيقت زنانه در جامعهي امروز ايران بوده است.
نقش زن در آثار من، بازتابدهندهي صداي زنان ايراني است؛ زناني که در قلب تحولات اجتماعي و سياسي حضور داشتهاند. زناني که از ديد من فقط قرباني نيستند، بلکه حامل اميد، مبارزه، و تداوم هستياند. اگر توانسته باشم لحظهاي از زندگي، درد يا اميد آنها را بهگونهاي نشان دهم که با مخاطب ارتباط برقرار کند، ميتوانم بگويم که نقاشيهايم توانستهاند به سهم خود گامي در راه تعميق فهم و «نرمالسازي جامعه» بردارند. به ياد داشته باشيم که جامعه نيازمند ارتباط و تفاهم و همدلي و همبستگي است وگرنه معناي ملت و شهر و کشور بيمعني است. در اجتماعي که مبتني بر اينپیوندها نيست کنار هم زيستن يا همزيستي ناممکن است.
هنر آيينهاي است که بازتابدهندهي توامان واقعيتها و آرمانها است. لازمهي درک اين بازتاب، آزاد انديشي مخاطب است؛ اوست که با ديدن، تفسير و بازانديشي در آثار، معناهايي فراتر از نيت مورد نظر من را خلق ميکنند. بنابراين، هنر من هم در اين تعامل دوطرفه، در بهترين شکل ميتواند طرح پرسشهايي باشد در جهت بازتعريف مفاهيمي مانند هويت، زنانهگي، و جايگاه تک تک ما در هم انديشي و مناظرهي اجتماعي.
به نکتهی ظریفی اشاره کردید و آن هم نقش مخاطب و تاویل او از یک اثر هنری و بسط و گسترش معنای نهفته در تالارهای تو درتوی آن است، همانگونه که مارسل دوشان بر این باور است که اثر خلاق را هنرمند به تنهایی خلق نمیکند بلکه بیننده با رمزگشایی و تعبیر کیفیتهای اثر آن را با دنیای بیرون پیوند میدهد و به این ترتیب سهم خود را به کار خلاقه اضافه میکند. اگر از این منظر به آثار شما نگاه کنیم مکاشفهی مخاطب چه قدر در رمزگشایی آثار شما موثر بوده و چه میزان روی خلاقیت شما نقش ایفا نموده و الهامبخش بوده است؟
با نظر مارسل دوشان کاملاً همسو هستم. تخیل مخاطب در کنار تخیل هنرمند نقشی بنیادین در تکمیل معنا و مفهوم یک اثر هنری دارد. وقتی اثری با ایهام و تعلیق خلق میشود، این مخاطب است که به آن جان میبخشد و با تجربهها و اندیشههای خود آن را تفسیر میکند. این فرایند، هنر را به یک تعامل دوطرفه تبدیل میکند که در آن هنرمند و مخاطب، تخیل و خلاقیت خود را به اشتراک میگذارند و در این تعامل معناهای جدیدی شکل میگیرند.
در هنر معاصر، این اصل به شکلی واضحتر دیده میشود. برخلاف نظامهای عقیدتی و تمامیتگرا که مدعی حقیقتی مطلقاند و ذهن انسان را محدود میسازند، هنر نو تبلور فلسفه تردید است و حقیقت واحد را به چالش میکشد. این هنر، با آزادسازی فرم، به مخاطب این امکان را میدهد که بدون چارچوبهای پیشفرض، در فرایند خلاقیت سهیم باشد. برای من، این تعامل میان اثر و مخاطب بینهایت ارزشمند است. گاه وقتی تصویر یا اثری خلق میکنم، معنا و نتیجهاش حتی برای خودم ناشناخته است؛ همین تردید و ناشناختگی، فرصت را برای مخاطب فراهم میکند تا آزادانه با اثر ارتباط برقرار کرده و نقش فعالی در شکلگیری معنا ایفا کند. هنر، پلی برای ارتباط و فهم متقابل است، نه ابزاری برای انتقال یک حقیقت ثابت؛ نقاشی برای من آیینهای است که حال هنرمند و مخاطب را بازتاب میدهد: حلقهای از زنجیری است که ما را به درک بهتر جهان یکدیگر میرساند.
مولوی این ارتباط را «همزبانی» نامیده و از آن بهعنوان خویشی و پیوند یاد کرده است؛ زبانی که مهمترین جادوی هنر به شمار میآید. بارها پیش آمده که در نمایشگاهها کنار بازدیدکنندگان بهصورت ناشناس ایستادهام و نظراتشان را درباره آثارم شنیدهام. بسیاری از این نگاهها مرا به وجد آورده و غافلگیر کردهاند، و حتی گاه به من الهام بخشیدهاند. این تجربهها نشان دادهاند که هنر نه تنها بستری برای بیان فردی، بلکه پلی برای گفتگو و خلاقیت مشترک است.
با اين حساب ميپذيريد که معناي محتوا در هر اثري ميتواند مستقل از آگاهي فردي وجود داشته باشد و اين معنا فراتر از آن معنايي است که خالق آن در سر دارد ولي آيا ميپسنديد که مخاطب، معنايي را برگزيند که مورد التفات مولف بوده است؟ يا به طريق اولي مخاطب به همان فهمي برسد که مقصود شما بوده است؟
کاملاً با شما موافقم، یکی از جذابترین ویژگیهای هنر معاصر همین اصالت فرم است که به مخاطب اجازه میدهد آزادانه به کشف و تفسیر بپردازد. برخلاف سنتهای قدیمی که اغلب معنا و پیام مشخصی را ارائه میکردند، هنر معاصر بستری گشوده و بیمرز است؛ جایی که تخیل و تجربههای متنوع مخاطبان وارد میدان میشود و اثر هنری با هر نگاه جدید، جانی تازه میگیرد. انسان معاصر در دنیای پیچیدهتری زیست میکند، و این پیچیدگی او را به بازاندیشی مداوم در باورها و حقیقتها سوق داده است. همانطور که اشاره کردید، مدرنیته و هنر مدرن نوعی دعوت به تردید و شک در بتهایی است که ساخته ذهن خودمان هستند؛ باورهایی که اغلب آمیخته به وهماند و گاه بدون تفکر عمیق، مقدس جلوه میکنند. هنر معاصر این امکان را فراهم میکند که ما به بررسی دوباره این انگارهها بپردازیم.
ارزش اصلی هنر معاصر در همین تعامل و همافزایی میان هنرمند، اثر و مخاطب نهفته است. جایی که مخاطب با نگاه و تجربه شخصی خود معناهایی تازه به اثر میبخشد و اثر را در ذهن خود زنده میکند. این آزادی در تفسیر، نوعی گفتوگوی زنده و پویاست که نهتنها برای مخاطب جذاب است، بلکه برای منِ خالق اثر نیز الهامبخش خواهد بود. واقعیت این است که من از مشاهده برداشتهای متفاوت مخاطبان از آثارم، گاهی شگفتزده میشوم؛ برداشتهایی که حتی فراتر از نیات اولیه من بهعنوان هنرمند هستند و همین فرایند را برای من به یکی از شگفتانگیزترین جنبههای خلق هنر تبدیل میکند.
هنر معاصر را میتوان نه به عنوان یک پیام ثابت و از پیش تعیین شده، بلکه به عنوان پلی پویا و آزاد برای ارتباط، گفتگو و فهم متقابل تعریف کرد. اثر هنری فرصتی برای تبادل اندیشه و تجدید نظر در باورهاست؛ راهی که به ما کمک میکند تا جهان را از چشماندازهای جدیدتری ببینیم و معناهای تازهای را کشف کنیم. این همان جادوی بزرگ هنر است.
از آنجايي که نقد محملي براي انديشيدن و آفريدن است و با ابزار نقد ميتوان جهان ناشناختهاي را کشف کرد که حتي آفرينشگر اثر هنري از آن آگاهي ندارد، ولي به نظر ميرسد ما در نقاشي دچار فقر نقد تخصصي و منتقد حرفهاي هستيم تا بتواند به وسع خويش چيزي بر جهان نقاشي و دنياي ذهني نقاش بيفزايد و افقهاي جديدي را به ما پيشکش ميکند، با اين اشاره ميخواهم بپرسم که آيا اساساً شما چنين جايگاه و نقشي براي نقد فني در نقاشي قائلايد، دو ديگر اينکه آيا منتقد و يا منتقداني هستند که ما شناختي از آنها نداريم؟
پیش از پرداختن به جایگاه نقد تخصصی، ضروری است که مفهوم خود واژهی «نقد» را بررسی کنیم. متأسفانه، برداشت رایج از نقد در بسیاری موارد نادرست است و این نادرستی به ترجمه و معادلگذاریهای نادرست از زبانهای خارجی بازمیگردد. نقد معمولاً به دلیل همریشه بودن با واژهی «انتقاد»، به معنای عیبجویی و برجسته کردن نقاط ضعف درک میشود. چنین تصوری باعث شده گاهی نقد خوب را نقدی کوبنده و سختگیرانه تلقی کنیم. اما اگر به اصل این مفهوم نگاه کنیم، در مییابیم که نقد بیشتر فضایی برای اندیشیدن، گفتوگو و کشف است تا قضاوت دربارهی دیگری.
نقد در سنت اندیشهپساکانتی غرب البته بر توانایی داوری و تفسیر تأکید دارد؛ اما این داوری نه در مورد هنرمند یا خود اثر، بلکه در مورد معیارهای شخص منتقد و نیز در رویارویی منتقد و تأثیری که اثر بر جهان او میگذارد مطرح است. در این رویکرد، منتقد و زوایای تازهای از اثر را کشف میکند. منتقد جایگاهی بالاتر از هنرمند ندارد. نقدی ارزشمند است که پنجرههای تازهای به روی مخاطبان و حتی خود هنرمند باز کند. هنر و نقد به نوعی هممسیر هستند؛ هر دو در جستجوی معنا و کشفاند. هر دو به چالش کشیدن فهم پیشین ما از هنر است.
منتقد با درک بداعت و خلاقیتی که اثر ارائه میدهد، اعتلای روحانیای را تجربه میکند که از جنس خشوع در برابر والایی است. چنین نقدی میتواند افقهای تازهای را به هنرمند و مخاطبان اثر پیشکش کند. از این رو، من به نقدی باور دارم که نه تنها به تفسیر ژرفتر اثر هنری کمک میکند، بلکه به درک عمیقتر از انسان و جهان پیرامون نیز میانجامد.
ما در بسیاری از حوزهها، از جمله نقاشی، با کمبود نقد تخصصی و منتقد حرفهای مواجهایم. این کمبود نه تنها در هنر، بلکه در تمامی عرصهها ناشی از فقر اندیشهی فلسفی است. بسیاری از نقدها به جای آنکه به سوی درک عمیقتر اثر حرکت کنند، رویکردی عیبجویانه یا سلیقهای دارند که در نهایت منجر به انسداد گفتوگو در فضای عمومی و سوءتفاهمهای اجتنابناپذیر میشود. منتقدی که نقد را به تکنیکهای فنی محدود کند یا با پیشداوریهای سلیقهای به آن بپردازد، قادر به افزودن چیزی به جهان ذهنی هنرمند نیست. اما نقدی که با دیدگاه باز و رویکرد مشارکتی انجام شود، میتواند تجربههای تازهای بیافریند و دنیای هنرمند و مخاطب را گسترش دهد. این نوع نقد، نه تنها بستری برای فهم عمیقتر اثر هنری، بلکه راهی برای ارتباط بهتر انسانها با یکدیگر و با جهان است.
جناب رحمتي، بهمن محصص در جايي ميگويد؛ هنر نقاشي زندهتر از ساير رشتههاي هنري در ايران است. او ميگويد سينما در اينجا صفر اسـت؛ نه آکتور داريم و نه کـارگردان و نـه حتي سـناريونويس. تئاتر هم همينطور و اگر بخواهيم روي هنر ايران انگشت بگذاريم فقط شعر و نقاشي است. ولي امروز ميبينيم سينماي ما در جهان شناخته شدهتر از ديگر هنرهاي ماست و تعداد فيلمهاي راه يافتهي ما به جشنوارههاي جهاني در اين سالها رو به تزايد است آيا همچنان ميتوان گفت نقاشي ما پيشتازتر از ديگر هنرهاست؟
دیدگاه بهمن محصص دربارهی برتری نقاشی نسبت به سایر هنرها بازتابدهندهی فضای فرهنگی و هنری زمانهی اوست. در آن دوران، نقاشی در ایران به عنوان یکی از پیشروترین شاخههای هنری مطرح بود و هنرمندان بزرگی در این حوزه فعالیت میکردند. اما با گذر زمان، سینما جایگاه برجستهای به دست آورده و اکنون، هم از نظر دامنهی مخاطبان و هم از منظر بازتاب بینالمللی، به یکی از شناختهشدهترین وجوه هنر ایران تبدیل شده است. تعداد آثار سینمایی ایرانی که به جشنوارههای جهانی راه مییابند و افتخارات بزرگی کسب میکنند. با این حال، مقایسهی نقاشی و سینما نیازمند توجه به تفاوتهای بنیادی این دو هنر است. سینما، با ماهیت جمعی و عمومی خود، گسترهای وسیع از مخاطبان را در بر میگیرد. یک فیلم میتواند همزمان در جشنوارههای بینالمللی، سینماهای مختلف و از طریق پلتفرمهای دیجیتال به میلیونها نفر دسترسی پیدا کند. این گستردگی مخاطبان، سینما را به رسانهای با تأثیرات گستردهی اجتماعی و فرهنگی تبدیل کرده است.
در مقابل، نقاشی هنری فردی و شخصیتر است که تعامل عمیقتری میان خالق اثر و مخاطب ایجاد میکند. آثار نقاشی غالباً در گالریها، موزهها یا نمایشگاههای تخصصی ارائه میشوند و مخاطبان محدودتری دارند. اما همین ارتباط شخصی و منحصر به فرد، از ویژگیهای ارزشمند نقاشی است. هر اثر نقاشی دنیایی مستقل را به تصویر میکشد که بیننده میتواند به تأملی عمیق در آن بپردازد. به همین دلیل، نقاشی همچنان جایگاه مهم خود را حفظ کرده است، حتی اگر دسترسی عمومی آن به اندازهی سینما گسترده نباشد.
در نهایت، نقاشی و سینما هر دو جایگاه منحصر به فرد خود را در هنر دارند. سینما توانسته با دامنهی وسیع مخاطبانش بازنمایی فرهنگ ایران را در سطح جهانی ممکن سازد، در حالیکه نقاشی همچنان با عمق و ظرافتش به تعریف وضعیت و هویت ما کمک میکند. نباید فراموش کنیم که ایران، بهعنوان تنها کشور اسلامی با سنتی ماندگار و درخشان در نقاشی، میراث هنری کمنظیری دارد. بهجای مقایسه، باید به نقش مکمل این هنرها در ارائهی جلوههای مختلف فرهنگ معاصر توجه کرد. هنر، چه در قالب نقاشی و چه سینما، با همافزایی و تکمیل یکدیگر به غنای هویتی ما میافزایند.
آيا ميشود گفت مينياتور ما در تاريخ فريز شده و يادگار متبرکي از دوران گذشتهي ماست و نميتواند به سوژهاي معاصر بپردازد و نيازهاي مدرن مخاطبان امروز را از بعد زيباييشناسي و… تامين کند؟
نگارگری ایرانی، یا همان مینیاتور، یکی از برجستهترین جلوههای هنر در تاریخ فرهنگی ماست. اما باید پذیرفت که این هنر، بهویژه از دوران صفوی به بعد، دچار نوعی ایستایی شد. با وجود تحول و درخششی که رضا عباسی، با نگاه نوآورانهاش، برای آخرین بار در این هنر ایجاد کرد، مسیر نگارگری پس از او، در کنار چالشش در هضم تاثرات غربی، عمدتاً به بازتولید دستاوردهای گذشته معطوف شد. همین تکرار و فقدان نوآوری به مرور زمان موجب کمرنگشدن پویایی و شجاعت هنری در این حوزه شد. با این حال، نمیتوان تأثیر و ارزش این هنر را در اوج شکوفاییاش نادیده گرفت. نگارگری با سبک منحصربهفرد، زیباییشناسی خاص و نمادگراییهای عمیق، جایگاهی بیبدیل در تاریخ هنر جهان به خود اختصاص داده است.
یکی از چالشهای اصلی نگارگری، عدم توانایی آن در ایجاد پیوندی مؤثر با مسائل و مضامین معاصر است. این هنر، که زمانی روایتگر حماسههای ملی و نگرش عرفانی بود، نتوانست جایگاه خود را در بازنمایی مسائل اجتماعی، سیاسی امروز تثبیت کند. به همین دلیل، بیشترین جلوهی نگارگری در موزهها و مجموعههای خصوصی محدود مانده و کمتر توانسته در گفتوگوهای هنر معاصر نقش فعالی ایفا کند. ویژگیهایی چون فضاهای تخت، عدم پرسپکتیو و رویکرد تزئینی، که از ارکان این هنر هستند، در تقابل با آزادیهای نقاشی مدرن غربیاند، و عملا دست هنرمندان معاصر را برای تلفیق مؤثر آن با سبکهای جدید بستهاند.
با این وجود، اصالت زیباییشناسی و ارزش فرهنگی نگارگری همچنان پابرجاست و هنرمندان پیشتاز غرب، مانند فوویستها و امپرسیونیستها، از ساختار و رنگبندی این هنر الهام گرفتهاند. با این حال، به روز رسانی نگارگری نیازمند نوآوری، بازاندیشی و ترجمهی دوباره سنتهای گذشته به زبانی امروزی است.
تلاشهایی در جهت بازآفرینی روح نگارگری در هنر معاصر صورت گرفته است. هنرمندان بسیاری کوشیدهاند با استفاده از نقوش سنتی و الهام از فرهنگ عرفانی، پلی میان گذشته و حال بسازند. با این حال، هنوز نگارگری به زبانی امروزین که بتواند به طور گسترده در هنر معاصر مورد استفاده قرار گیرد، ترجمه نشده است. برای من، نگارگری همچون خاطرهای زیبا و عزیز از تاریخ مشترک ما است؛ پرندهای دلربا است که پروازش در آسمان هنر امروز دشوار شده است و اگر بخواهد دوباره به پرواز درآید، از نو باید پرواز بیاموزد. احیای سنت نیازمند جسارت و خلاقیتی است که میراث گذشته را در مواجهه با جهان مدرن باز تفسیر کند. همانطور که فروغ فرخزاد گفته است: «پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی است.» برای من، زندگی و جان این پرنده مهمتر از نقش صوری آن است. نگارگری میتواند در بستر هنر معاصر زنده بماند، اگر هنرمندان جسورانه آن را در گفتوگوهای جهان معاصر شرکت دهند.
جناب رحمتی ممنونم از فرصتی که در اختیار ما قرار دادید.
خواهش میکنم. برقرار باشید.

فوقلعاده بود. زنده باشید
طولانی بود به سختی می شود این همه را خواند. کاش خلاصه تر بنویسید
این قلم جادویی رشک برانگیز است. با این ورودیه و گفتگوی ممتاز متلذذ شدم. برقرار باشید.
زنجان چه ها که ندارد. همچنان چهره های ناب معرفی می کنید. گفتگوی عمیقی بود.
خیلی ثقیل و بلند است این مصاحبه.
دمتان گرم.همواره به سوی بهترشدن،هم پیش درآمدهایتان بسیارپخته،ژرف وبلیدنی هستندوهم پرسشهایتان به گونه ای است که شهدشیرین خردودانایی واندیشه رابیرون می کشید.همواره دراوج باشیدکه اهل موجید.
گفتگویی که فراتر از یک گفتگوی رسانه ای است. همتراز گفتگوهای تحلیلی بزرگان هنر و ادبیات در کتابهای تخصصی در هنر و ادبیات است. خیلی آموختم. پاینده باشید هر دو بزرگوار.
حیرت کردم از ظرفیت گفتگو. بیرون از ظرفیت شهری چون زنجان است. اصلا در شهرستانهای دیگر هم چنین سطحی نداریم. ناب و دست اول بود. احسنت به موج بیداری