پژواک آوازهای ناخوانده‌ام را از قله‌ها ستاندم

حسین نجاری

همه چیز از ابطال انتخابات شروع شد. ابطال انتخابات خانه‌ی مطبوعات استان زنجان که ما برنده‌ی قاطع آن بودیم.اداره کل ارشاد استان در پاییز سال ۱۴۰۲ (۲۸ آذر) انتخاباتی را برگزار کرد، اما با وجود آن که هم مجری و هم ناظرِ بر آن، خود اداره کل بود، از پذیرش نتیجه سر باز زد! نهادی که چشمکی به قدرت زد و چشم خود بر حقیقت بست. تصمیم به برگزاری مجدد انتخابات بود و قلع و قمع روزنامه‌نگارانی که دانه‌چین ِدام دولت نبودند. ارشاد این بار با توسل به حربه‌ی به ظاهر قانونی در پی حذف افراد مستقل، از صحنه‌ی بازی بود، برای همین ضریب انتشار رسانه‌‌های کاغذی را معیار تایید صلاحیت آن‌ها برای نامزدی در انتخابات خانه‌ی مطبوعات قرار داد و خبرنگارانی را که رسانه‌ی متبوع آن‌ها دارای ضریب انتشار زیر ۵۰ درصد بود از ‌حق نامزدی محروم می‌شدند و همین ماجرا موجب شد تا موج‌بیداری در آن فرصت سه ماهه، نظم در انتشار خود را ارتقا داده و تسلیم این مسخره‌بازی‌‌های نخ‌نما نگردد و اینگونه شد که سلسله گفتگوهای تحلیلیِ ما با تعدادی از چهره‌های برجسته‌ی استان از سر گرفته شد.باید اعتراف کرد، سال قبل از آن، عمده انرژی ما صرف ساختن فیلم مستند و فیلم کوتاه داستانی شده بود و جان مجنون ما پیوسته در مزرعه‌ی مستند سینمایی وزیده و فرصت چندانی برای حفظ ضرباهنگ نه چندان منظم مطبوعه نیافته بود ولی از قضای روزگار، عدو سبب خیر گشت و با عداوت‌اش «توفانی در ته دوات ما انداخت!» مشتاقانه به بارگاه معانی بازگشتم. رویایی از مغاک جانم بال گشود و چون شراری سرکش از کرانه‌های روح‌ام گذشت و رو به لایتناهی نهاد.رویایی که گویا منتظر بهانه‌ای بود تا چون شعله‌‌ای مهاجر به قلب شب زده و چراغی در اعماق آن بیفروزد. و من، آن دیوانه‌ی پیرهن‌چاکِ غزل‌خوانی که به زنجیره‌ی کلمات چنگ التجا زده و با جنونی عریان در جستجوی زمان از دست رفته بود! جانی که چشم و چراغش چیزی جز کلمه نبود و با همین جرقه‌های کوچک، آتشی در نیستانِ نام‌آورانی انداخت که حتی چند تن از آن‌ها سال‌هاست از این دیر و دیار رفته و شعله‌ی چراغ‌شان در تالارهای دوردست‌ می‌رقصد.نام‌آورانی که شیفته‌ی آب و خاک اجدادی خود بوده و سلامی از آن سوی آب‌ها بر این خاک نمناک می‌افشانند. دانشورانی که با شنیدن صدایی از این سوی سیم پیام، به شوق می‌آیند و مشتاقانه لب به سخن می‌گشایند. به هر صورت من با زنجیره‌ای از کلمات به جان و جهان آن‌ها راه یافته و ذخایر آن‌ها را با متن‌های زنجیره‌ای از اعماق بالا آورده و با شادمانی بر دلدادگان دانایی عرضه کرده‌ام.گفته‌اند کلمه نیز چون نور، چیزی جز خود به اشیا اضافه نمی‌کند، تنها در تجربه‌ی بصری ما می‌درخشد و بدون آن نیز هیچ دیدن و تجربه‌ای میسر نیست، پس کلام را از کسوف درآورده و چنگ التجا زدم به ید بیضایش، این کار دست‌کم پرتوی در محوطه‌ی ذهن‌ام انداخت و درنگ دوباره‌ای در اطراف نموده و به راه افتادم. تصمیم خود را مومنانه گرفته بودم و شب تاریک و بیم موج و گردابی حائل برایم محلی از اعراب نداشت و تنها همتی بلند در جزيره‌ی سرگردانی می‌خواست تا با قطب‌نمای حقیقت‌گرایش راه خود را یافته و به سوی آفتاب بتازم.اساساً کار رسانه چیزی جز این نیست و رفتن رسالت همه‌ی دور مانده‌هاست. رسانه که هستی‌اش متکی بر کلمه و کنکاش است نه تنها باید جامعه را همراهی کند که از قضا باید جامعه و جان‌های شیفته را در این جهان آشفته هدایت نماید و در تحقق تمنای انسانی آن‌ها بکوشد.ما وقتی از رسانه سخن می‌گوییم همواره منظورمان چیزی بیش از رسانه است درست همانطور که رسانه نیز به چیزی بیش از خود اشاره دارد. حیاتی‌ترین کار رسانه، مکاشفه و کاویدن حقیقت و در یک کلام اصلی‌ترین مسئله‌ی آن شناخت است.روزنامه‌نگار حقیقی نگاه پلاریزه به حقیقت دارد و رسالت آن دفاع از اصول ابدی حقیقت در برابر قدرت است. اگر رسانه‌ نتواند اعماق قدرت را به ارتعاش در آورد و جامعه و نهادها و دستگاه‌های تعبیه شده بر روی آن را بر روی ریلی از غارهای خویش بیرون بکشد و وارد دنیای نور کند، رسانه نیست، قطار شهربازی است که هیچ‌گاه ما را به مقصد و مقصودی نمی‌رساند. این ابزار سرگرمی نه به کار جامعه‌ی جستجوگر و دغدغه‌مند می‌آید نه به کار افکار فرارونده‌ای که قوام‌شان چون آب و آفتاب در رفتن و نماندن است‌!بنابراین کار رسانه علاوه بر همراهی، هدایت جامعه است و هر اهل بخیه‌ای می‌داند روزنامه‌نگار کسی است که به سیاستمداران خط بدهد، اولویت‌های روز جامعه را بشناسد نه اولویت‌های مدیران را و در نهایت مامور به کشف حقیقت باشد نه مامورِ طایفه‌ی قدرت.پس با شکست‌های‌مان به پیش تاختیـم و سرخی صورت‌مان را با سیلی‌ مسلسل و با خون دل، نگه داشتیم و همنفس با حضرت حافظ خواندیم:« این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی/ وین دفتر بی‌معنی غرق می ناب اولی/ من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت/ این قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولی/ تا بی‌سر و پا باشد اوضاع فلک زین دست/ در سر هوس ساقی در دست شراب اولی» خلاصه با تمام کاستی‌ها، گفت‌وگو با مفاخر معاصر را کلید زدیم و خانه‌ها را یکی پس از دیگری روشن کردیم. اگر چه این تصمیم بر تضییقات مادی‌ام افزود و اقتصاد نابسامانم را از پای درآورد ولی هر چه بود دستاورد همگانی داشت، باید یکی به میدان در می‌آمد و شور تاخت سواران را بر می‌انگیخت و با جان عشاق به سماع بر می‌خاست! من عاشقانه پای در این راه نهادم تا ترانه‌‌ی آن‌ها را در این مرز و بومِ دلتنگ برافشانم. صدای غایب‌شان را به گوش اهل نظر برسانم و صداهای خاموش این شهر و دیار را برانگیزم. تلاش کردیم پرچم‌های بلندشان را در معرض بادها بکاریم و گوش به ساز بادی‌شان بسپاریم.به هر صورت در پی شهریاران بودم که لعلی از کان معرفت‌شان بیرون بکشم و پیشکشِ همشهریانم بکنم، به گفته‌ی حسین منزوی «از سنگ و صخره سر زدم… از دره رد شدم/ دریا شدن مرا به چه کاری که وا نداشت» اینچنین پژواک آوازهای ناخوانده‌ام را از قله‌ها ستاندم و با مسرت در این زمانه‌ی عسرت تاختم که مجال ایستادن نبود. نه دل به طایفه‌ی قدرت بستم و نه پای صحبت مردان موقت‌ نشستم، زیرا که از هر چه موقت است بیزارم و بر هیچ گذرایی دل نمی‌بندم.عمری است بر این باورم که زندگی معنای‌اش را در اعماق عرضه می‌کند و آن چه که در سطوح دیده می‌شود حباب بی‌تابی است که با هیجان کف می‌شکفد و با جریان آب پرپر می‌شود وچنین نشو و نمای کاذبی مغایرت معناداری با حقیقت و مفاهیم آن دارد.زین نسق تا توانسته‌ام با سوژه‌ها و موضوعات جدی گلاویز شده‌ام تا دستکم برای خودم رمزی از پرده‌های بسته بگشایم و با مکاشفه‌های هرچند کوچک،بهار را در خاک هستی‌ام برپا دارم.پس نویسنده و روزنامه‌نگارِ دیمی به کارِ کشت و کارِ کلمه و کشف و مکاشفه‌ی حقیقت نمی‌آید، نویسنده باید رونده بوده و حظی از ادبیات و علوم فلسفی و جامعه‌شناسی برده باشد. لازمه‌ی حکمرانی در این جغرافیای پر رمز و رمز، سفری اکتشافی به بی‌کرانه‌ها و صید مرواریدهای پنهان در پس پشت موانع تاریخی آن است، مُعد چنین سفری، روح ناآرام و ابزار آن آگاهی فرارونده است و اگر چه من از فراروندگی بهره‌ای نبرده‌ام ولی دل به دلبرانه‌های زندگی سپرده و تصعید والاگرایی حقایق آن را ستوده‌ام و با روح بی‌قرارم هنوز همسفر هستی‌ام تا چه پیش آید و پریزاد من از بهر کدامین قصه گوید!در پایان یادآور می‌شوم همانگونه که در مطلع سخن‌ام آمد، از ابتدای زمستان ۴۰۲ این سلسله گفت‌وگوها را با هزار امید و انرژی از سر گرفتم و تا به امروز با چهل چهره که چلچراغ موج‌بیداری است، کار گفت وگو را سامان داده‌ام. در این مجموعه گفت‌وگوی ۲۳ تن از این مجموعه را گنجانده‌ام تا اگر فرصتی فراهم آمد و شرایطی مهیا شد، جلد دوم آن را در آینده منتشر کنیم. به امید آن روز.روز و روزگارتان خوش باد.

با مهر، حسین نجاری شهریور 1404