سوگ نوشته ای برای خیر جاوید نام زندهیاد حاج علی ذبیحیان
دكتر جلیل خاوند كار،نماینده ایران در نقشه راهبری دانش جهانی
چه زود دير شد. بیخوابی ِغربت به سرم زده، زمستان سختي است در همه فصل ها، هر چه تصميم میگیری مراقب باشی و به همه بزرگان سر بزنی، نميشود كه نميشود.
تا كه خبري ناگوار آید.
خبر ساده و سنگين بود، پيام اندوهي كه از راه دور رسيد. آقای ذبیحیان هم رفت! بيگمان مرگ حق است و تقدير را تدبير نيست اما مگر مي شود باور كرد؟
مرگ چنين مرد، ساده نيست مردي سرشار از تجربه، داستان بلندي از وقار، توانايي، سادگي و مدارا كه خيلي آرزوها براي روزگاري سرشار از مهربانی، دانایی و نيكويي داشت و خيلي مسئوليت ها به گردن او بود و همواره بر دانايي، آموزش جامعه و حقوق فرودستان تاكيد داشت.
مرد عيار و نظربازي كه هم عيار كار را خوب مي دانست و هم نظر پاكي داشت و هيچ گاه بي نظر نبود.
ضایعه درگذشت معلم برجسته و استادگرانقدر نیکوکاری به جامعه خیرین کشور، نیکوکاران استان و خانواده و دوستان در زنجان تسلیت باد.
أمروز ما به بهانه هجرتش براي عرض تسليت به خانواده ايشان حاضریم اما شاگردان بزرگ ايشان هم در شمار بيشترند، هم در عمل فعالتَر و هم در معرفتِ جديد، موثرتر هستند. بي گمان فرهنگ اين مرز و بوم چون شجره طيبه اي شاخ و برگ خواهد گسترد و پربار و ديرپا خواهد ماند و انبوه شاگردان و پيروان اين فرهنگ در فرداي پس از خداحافظي نيز به امر اجتماعي و فرهنگي بها خواهند داد شايد كه در اين زمانه ناسازگار باري از دوش مردم بردارند و ياريگري را به عنوان يك ارزش بزرگ و آموزش را به مثابه يك الزام هميشگي براي آينده ترويج كنند.
سکانس اول: با قدی بلند و گردنی دراز که با یک بلوز اسکی یقه پنجسانتی پوشیده شده بود آمد از کنار بچهها رد شد نه طلب احترام نه اجازه تعرض شیطنتآلود نسبت به شخصیتش، چشمانی باز اما دزدیده شده از نگاه بچهها، چیزی مثل بازیگران تئاتر که هم میبینند هم زل نمیزنند و تماشاگر هم نه اعتراضی میکند و نه جرأت تعرضی دارد!
سکانس دوم: سختترین سال شیمی و خوشحالی از اینکه ذبیحیان قرار است بیاید، آمد اما خیلی مهربانتر از معلم با توضیحاتی که نه کم بود نه زیاد و کشیدگی انتهای جمله که اجازه میداد مطلب در مغزت جا بگیرد. شیمی آسان شده بود!
سکانس سوم: دیدار در خیابان، خیلی زود فهمید آتش جنبش دانشجویی را و آرام و با احترام و یک تایید احتیاطآمیز خداحافظی کرد.
سکانس چهارم: باز هم دیدار در خیابان و نزدیک به بهمن، گله داشت از این که بچهها با هم اختلاف دارند گفتم آقا چرا تذکر نمیدهید؟ گفت حرف شما را بهتر گوش میدهند چشمی گفتم و توصیهای به دوستان که تا نزدیک پیروزی کارگر افتاد.
سکانس پنجم: شب ۲۱ بهمن، خانه یکی از دوستان که تازه از پیش امام برگشته، پیش از آن هم در اردوگاه های عربی تحت آموزش نظامی بوده، ۴۰-۵۰ تنی انسان فداکار از لیبرال تا انقلابی که میخواهند شهر ِخالی شده از نظام و انتظام را آرامش دهند. یکی از حاضرین ِانقلابی ِتزبازار خطاب سمی به آقا؛ انشاءالله شما شهردار هستید و جواب ایشان که در دولت بازرگان رفتگر باشم کافی است!
سکانس ششم: اوایل پیروزی انقلاب بود حکمی از هرمز ممیزی دریافت کردم برای تاسیس و اداره شهرداری شهر صنعتی البرز و الوند، با اعتقادی که به آقای ذبیحیان داشتم رفتم شهرداری تا از ایشان راهنمایی بگیرم. همان ابتدا فرمود؛
اللاه نجات وئرسین
حین صحبت دو تن از دوستانمان آقایان عمادی و هوشنگ ثبوتی آمدند و بحث تخریب بازار، بالکن سازی، دوطبقهسازی، کندن و نازک کردن دیوارها و ستونها، حذف ستون و جایگزینی آن با لوله و قوطی… بسیاری مشکلات میراثی را مطرح کردند که آقای ذبیحیان با سعهصدر گفت من اختیار را میدهم به شما دو نفر و ایشان رفتند. من که سابقه تخریب بازار در زمان قدرت اطلاعات و جهانگردی، اوقاف و متولی را دیده بودم گفتم آقا بولار که باشارمازلار
فرمود هیچ کس باشارماز!
که البته من هم به دلیل نفوذ شیخ قدرت و فسادی که همان ابتدا شایع شده بود و … حکم را اجرا نکردم.
سکانس هفتم: تازه فهمیده بود که همسایهایم گفت قدر دانشگاه را بدان و از پارک فناوری پرسید با شوق بیحد گفتم آقا به تشخیص وزارت علوم مدیر برتر فناوری کشور شدم ده دوازده سالی هم خودم مدیرش بودم حالا رفتم دانشگاه تهران یک مرکز رشد مهم هم برای شهرداری تهران میسازیم در زنجان هم برنامه حمایت از دانشآموزان نیازمند را دارم ولی همه را جمع کنی به پای کوچکترین کارهای شما هم نمیرسد. نگاه رضایت و صمیمیت با کلامی تشویقی در حد آللاه ساخلاسین که هنوز هم گرم و تازه است.… و این خبر آخر که
غم آن خفته چند، خواب در چشم ترم می شکند.

More Stories
نگاهی به یک اندیشه
مسلم عسگری هنرمند آشیقی زنجان درگذشت.
نام علی کریمی ترکی در فهرست جهانی اساتید فرهنگی آریرانگ