روند تکاملی ادراک

عبدالصمد محمدی

روزگاری، شیء خارجی بر صفحه‌ی رادار، تنها یک نقطهٔ سبزرنگ کم‌سو بود؛ نقطه‌ای که ظهور و افولش، تنها نشانه‌ای مبهم از حضور چیزی در دل دریا یا آسمان به دست می‌داد، بی‌آنکه هیچ نشانی از هویت، شکل یا ماهیت آن جسم در اختیار بگذارد. اپراتور رادار، بیشتر به حدس و تجربه متکی بود تا داده‌ای دقیق.با ورود تصاویر ماهواره‌ای، گامی بزرگ برداشته شد؛ اکنون می‌شد شکلی کلی و تار از یک کشتی را بر صفحه دید، هرچند هنوز جزئیات آن در هاله‌ای از ابهام باقی می‌ماند. طول و عرض کشتی، شاید نوع کلی آن قابل تشخیص بود، اما نه کلاس دقیق، نه تجهیزات روی عرشه و نه هویت آن.سرانجام، ترکیب فناوری پهپادها و ماهواره‌های جاسوسی مدرن، تحولی بنیادین رقم زد. امروز، همان کشتی که زمانی تنها نقطه‌ای گنگ بود، اکنون با چنان دقتی به تصویر کشیده می‌شود که می‌توان نوع سکوهای تسلیحاتی، آنتن‌ها، و حتی رفت‌وآمد افراد روی عرشه‌اش را تشخیص داد.این مسیر تکاملی – از نقطه‌ای گنگ تا تصویری با جزئیات کامل – تنها داستان یک فناوری نظامی نیست؛ نمونه‌ای کوچک و ملموس از یک الگوی بزرگ‌تر است: حرکت پیوستهٔ انسان از ادراکی مبهم به‌سوی وضوحی فزاینده. همین الگو، در مقیاسی گسترده‌تر، تاریخ رابطهٔ انسان با جهان را نیز رقم زده است.بخش اولانسان به‌صورت پیوسته، در مسیری بدون مقصدی از پیش‌معلوم، به سمت وضوح بیشترِ تصویرش از جهان حرکت کرده است. سؤال این نوشتار این است: آیا این وضوح‌سازیِ فزاینده – که هر بار ابزار مشاهده، اندازه‌گیری، تحلیل یا نظریه‌پردازی ما دقیق‌تر و کامل‌تر می‌شود – صرفاً به معنای دقیق‌تر شدنِ ادراک ما از پدیدارهاست (آن‌گونه که برای ما ظاهر می‌شوند)، یا می‌توان آن را – چنان‌که کانت مطرح کرد – گامی به‌سوی شناختِ شیء فی‌نفسه (آن‌گونه که فی‌الواقع هست) نیز دانست؟این نوشتار مدعی دستیابی نهایی به شیء فی‌نفسه نیست؛ بلکه می‌خواهد خودِ این پرسش را – که آیا چنین حرکتی اصولاً ممکن است یا نه – در بستر تاریخ ابزارها بررسی کند.انسان دائماً در حال گسترش ابزارهای ادراک خود از جهان است. شاید بتوان تاریخ تمدن را، از منظری متفاوت، تاریخ همین تلاش دانست: تلاشی پیوسته، اما بدون مقصدی از پیش‌معلوم، برای کاهش فاصله میان «آنچه جهان به نظر می‌رسد» و «آنچه واقعاً هست» – هرچند، چنان‌که خواهیم دید، همین گزاره‌ی اخیر خود محل مناقشه‌ی فلسفی است.بنابراین مسئله فقط تولید دانش نیست؛ مسئله، افزایش ظرفیت دیدن واقعیت است. هر سیستم، پیش از آنکه بتواند تصمیم درستی بگیرد، باید بتواند واقعیت را تا حد قابل‌قبولی ادراک کند.کشتی‌ای را تصور کنیم که موتور قدرتمند، فرمان مناسب و خدمه‌ای باتجربه دارد، اما دیده‌بان آن نتواند به‌موقع مانع را ببیند؛ قدرت موتور و مهارت فرمانده نمی‌تواند ضعف ادراک را جبران کند. تایتانیک نمونه‌ای تاریخی از اهمیت همین مسئله است – نه صرفاً برخورد یک کشتی با یک مانع، بلکه آشکارشدنِ ضعف‌هایی در نظام مشاهده، هشدار، ارتباط و تصمیم‌گیری. چنین تجربه‌هایی، در طول زمان، به توسعه‌ی فناوری‌ها و استانداردهای بهتر در ناوبری و ایمنی انجامیدند؛ شکست، اگر به یادگیری منجر شود، می‌تواند به افزایش ظرفیت ادراکی سیستم تبدیل شود.این روند نشان می‌دهد که انسان دائماً ابزار ادراک خود را توسعه داده است: چشم انسان محدود بود؛ تلسکوپ ساخته شد ولی توانی دیدن دور دست را نداشت، قوی‌تر شد، هابل و دست آخر جیمز وب ساخته شد. حواس انسان برای مشاهده‌ی جهان میکروسکوپی کافی نبودند؛ میکروسکوپ و ابزارهای آزمایشگاهی توسعه یافتند. توان محاسبه‌ی ذهن انسان محدود بود؛ چرتکه، ماشین‌حساب، رایانه و سپس هوش مصنوعی پدید آمدند. و هنگامی که یک نظریه نتوانست بخشی از واقعیت را توضیح دهد، نظریه‌های جدیدتر شکل گرفتند – از مکانیک نیوتنی تا نسبیت و فیزیک کوانتومی؛ مسیری که نه صرفاً تغییر چند نظریه، بلکه توسعه‌ی ابزارهای مفهومی انسان برای ادراکِ پدیدارها بوده است.در این معنا، علم فقط مجموعه‌ای از پاسخ‌ها نیست؛ علم مجموعه‌ای از روش‌ها و ابزارهایی است که به انسان امکان می‌دهد جهانِ پدیداری را بهتر ببیند، اندازه‌گیری کند، توضیح دهد و پیش‌بینی کند. تغییر نظریه‌ی علمی لزوماً به معنای بی‌ارزش‌شدن نظریه‌ی قبلی نیست؛ گاهی نظریه‌ی جدید، دامنه‌ی بیشتری از پدیدارها را توضیح می‌دهد یا در شرایطی که نظریه‌ی قبلی محدود بود، قدرت توضیح و پیش‌بینی بیشتری می‌یابد.در واقع، علم با افزایش ظرفیت ادراک و اصلاح مدل‌های خود از جهانِ پدیداری پیش می‌رود – اما این‌که آیا این پیشروی، در عین حال، پیشروی به‌سوی شیء فی‌نفسه نیز هست یا نه، همچنان پرسشی باز باقی می‌ماند.بخش دومبچه‌لاک‌پشت‌هایی را در نظر بگیریم که تازه از تخم بیرون آمده‌اند. آن‌ها هیچ نقشه‌ای ندیده‌اند، هیچ آموزشی ندیده‌اند، حتی هیچ‌کدام تجربه‌ی قبلی از مسیر ندارند؛ با این‌حال، بی‌درنگ و بدون سرگردانی، مسیر خود را به‌سوی دریا می‌یابند. هیچ لاک‌پشتی توقف نمی‌کند تا از دیگری بپرسد کدام سو درست است؛ گویی جهت‌یابی، نه دانشی اکتسابی، بلکه چیزی در بطن وجودشان است.این تصویر پرسشی را پیش می‌کشد: آیا انسان‌ها نیز، به‌گونه‌ای مشابه – هرچند نه به سادگی و قطعیت لاک‌پشت‌ها – در جهتی مشخص برای یافتن تصویری روشن‌تر از جهان در حرکت‌اند؟البته یک تفاوت مهم هست. مسیر لاک‌پشت از پیش تعیین شده و ثابت است: دریا. اما مسیر انسان، چنان‌که گفتیم، مقصد روشنی از قبل ندارد. پس شاید حرکت انسان دقیقاً مثل غریزه‌ی لاک‌پشت نباشد؛ انسان می‌تواند مسیرش را عوض کند، متوقف شود، حتی گاهی به‌جای وضوح، دوباره به ابهام برگردد. با این‌حال، وقتی به تاریخ تمدن در مقیاس بزرگ نگاه می‌کنیم، انگار یک گرایش پایدار به سمت وضوح بیشتر وجود دارد – نه به قطعیت غریزه‌ی لاک‌پشت، و نه صرفاً چون هرکداممان تصمیم گرفته‌ایم؛ چیزی که بیشتر در سطح کل جامعه دیده می‌شود تا در تک‌تک افراد.از این پرسش‌ها می‌توان به سوال بزرگ‌تری رسید: آیا می‌توان گفت انسان‌ها، آگاهانه یا ناآگاهانه، در یک مسیر مشترک تمدنی برای افزایش ظرفیت ادراک جهان مشارکت دارند؟در نگاه نخست، فعالیت‌های انسان بسیار پراکنده و حتی بی‌ارتباط با یکدیگر به نظر می‌رسند. یک دانشمند در حال کشف یک پدیده‌ی فیزیکی است، یک مهندس در حال ساخت ابزار اندازه‌گیری، یک هنرمند در حال خلق اثر، یک فیلسوف در حال پرسش از چیستی جهان، یک برنامه‌نویس در حال ساخت الگوریتم، و حتی فردی که صرفاً تجربه‌ای تازه از جهان به دست می‌آورد.اما اگر این فعالیت‌ها را نه به‌صورت جداگانه، بلکه به‌عنوان اجزای یک سیستم بزرگ‌تر ببینیم، ممکن است میان آن‌ها ارتباطی عمیق‌تر آشکار شود.می‌توان این وضعیت را به یک خودرو تشبیه کرد. در یک خودرو، موتور، ترمز، فرمان، سیستم تعلیق، چراغ‌ها و حتی سیستم صوتی، وظایف کاملاً متفاوتی دارند. ممکن است برخی از این اجزا در نگاه اول ارتباط مستقیمی با «حرکت» نداشته باشند؛ اما همه‌ی آن‌ها در قالب یک سیستم واحد، در خدمت امکان حرکت خودرو قرار گرفته‌اند.تمدن انسانی نیز ممکن است چنین ساختاری داشته باشد. فعالیت‌های مختلف انسان، در ظاهر اهداف متفاوتی دارند؛ اما دانش، فلسفه، هنر، فناوری، آموزش، ارتباطات، تجربه و حتی خطاها و شکست‌های تاریخی، می‌توانند در یک زنجیره‌ی پیچیده به یکدیگر متصل شوند و ظرفیت انسان برای ادراکِ پدیدارهای جهان را افزایش دهند.البته این به معنای آن نیست که هر انسان یا هر فعالیت انسانی آگاهانه با چنین هدفی انجام می‌شود؛ بسیاری از انسان‌ها اساساً با هدف شناخت جهان فعالیت نمی‌کنند. بحث در اینجا درباره‌ی فرد نیست، درباره‌ی روند تمدنی است. همان‌گونه که هیچ قطعه‌ای از خودرو به‌تنهایی «خودرو» نیست، هیچ فرد یا فعالیتی نیز به‌تنهایی نماینده‌ی کل مسیر تمدن نیست؛ اما مجموعه‌ی این فعالیت‌های متنوع می‌تواند در طول زمان، ظرفیت سیستم انسانی برای مشاهده، اندازه‌گیری، تحلیل، ارتباط، یادگیری و اصلاح خود را افزایش دهد.از این منظر، شاید بتوان این مسیر را چنین نامید: مسیر تکاملیِ افزایش ظرفیت ادراک – حرکتی نسبی و بدون مقصدی از پیش‌معلوم به‌سوی تصویری کامل‌تر و دقیق‌تر از پدیدارها. این‌که آیا چنین حرکتی، در نهایت، معنایی فراتر از دقیق‌ترشدنِ پدیدار دارد – یعنی آیا می‌توان آن را گامی به‌سوی شیء فی‌نفسه نیز خواند – همچنان همان پرسشی است که این نوشتار در پی بررسی آن است، نه پاسخی که از پیش مفروض گرفته باشد.در این تعریف، «نزدیک‌شدن» به معنای رسیدنِ نهایی نیست؛ بلکه به این معناست که هر نسل، در صورت حفظ و توسعه‌ی دستاوردهای شناختی نسل‌های پیشین، بتواند با ابزارهای دقیق‌تر و مدل‌های کامل‌تری به جهان نگاه کند.شاید به همین دلیل است که تاریخ تمدن را نمی‌توان فقط تاریخ ساخت ابزار، جنگ، اقتصاد یا سیاست دانست. در لایه‌ای عمیق‌تر، می‌توان آن را تاریخ انباشت و توسعه‌ی ظرفیت ادراکی انسان نیز دانست؛ ظرفیتی که از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود، اصلاح می‌شود و ابزارهای جدیدی برای ادامه‌ی این مسیر می‌سازد.و اگر چنین باشد، علم در این زنجیره جایگاهی ویژه پیدا می‌کند؛ زیرا علم یکی از مهم‌ترین سازوکارهای تمدن برای آزمودنِ ادراک، کشفِ خطا و اصلاحِ مسیر است.در این معنا، انسان شاید نه به‌سوی یک مقصد شناخته‌شده، بلکه در مسیری تکاملی و باز حرکت می‌کند؛ مسیری که در آن هر پاسخ جدید، پرسش‌های جدیدتری ایجاد می‌کند و هر ابزار جدید، محدودیت‌های تازه‌ای را آشکار می‌سازد.بنابراین شاید بتوان گفت: تمدن، شبکه‌ای از فعالیت‌های ظاهراً پراکنده‌ی انسانی است که در طول زمان، ظرفیت ادراک انسان از پدیدارهای جهان را افزایش می‌دهد؛ و علم، در این شبکه، می‌تواند یکی از مهم‌ترین ابزارهای جهت‌یابی و اصلاح مسیر باشد.